خدا جون ! قلبم برات می تپه در حالی كه چشم های دلم را اشك خيس خيس كرده بود ،سرم رو انداختم پايين و با يه دنيا شرمندگی و عشق گفتم:" خدا جون در عوض من اين قدر حواسم پرته ، اون قدرمشغول دنيام كه انگار نه انگار كه فقط تو يه خدا رو دارم .انگار كه هزاران خدا دارم و اصلا به تو توجهي ندارم .خدای خوبم راستش عرضه ی بندگی ام ندارم مگه خودت كمكم كني ." حس كردم خداوند می گه : "باشه بنده ی خوبم . من آفرينشی دوست داشتنی تر از توخلق نكردم،تو فقط بخواه بنده ی من باشی، اونم با من." حس كردم تمام سلول های بدنم يك صدا فرياد می زنه كه:"خدا جون! عاشقتم ، دوستت دارم ،عاشقتم ،عاشقتم و...."
اون خدایی که میشناسم دقیقا همین ها رو میگه
14 سال و 4 ماه و 9 روز و 10 ساعت و 3 دقيقه قبل