دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

تصمیمش رو گرفته بود ... ولی قبل از اینکه تصمیمش رو عملی کنه ؛ کبریتی زد ، صدای روشن شدن گوشش ، و بوی گوگرد مشامش رو پر کرد ... در افکار خودش بود که نگاهش بر چوب کبریت لاغر اندامی لغزید که آتش از سرش به جونش افتاده بود و هر لحظه به انگشتهاش نزدیک می شد ... به خودش گفت مشکلی نیست و تکرار کرد : من مقاومت می کنم ... مقاومت می کنم ... مقاومت می ... ناگهان فریادی کشید و چوب کبریت رو بر زمین انداخت ... به خودش گفت : متاسفم ؛ من تحمل آتش ندارم . منصرف شد .

1391/04/12 - 18:34 در میکده
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)