دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

عكسي از تصوير و هيبت ِ نيمايوشيج در ميان ِ دلاوران ِ يوش ... ويك شعر ... كه حكايتگر زندگي قديم او ... در ميان گروهي از مبارزان محل زندگي اش بوده است ... ! (شعر در دیدگاه)

1391/04/13 - 00:04 در بروبکس توییت
1 ديدگاه
✔ عـلـ[بابا]ــی

گذشتند آن شتاب انگيز كاران كاروان

سپرها ديدم از آنان، فرو بر خاك

كه از نقش وفور چهره هاي نامداراني

حكايت بودنشان غمناك.

بديدم نيزه ها بيرون

به سنگ از سنگ، چون پيغام دشمن تلخ،

به ديدم سنگ هاي بس فراوان كه فرود افتاد

به زير كوه همچو كاروان سنگ هاي منجمد بر جا

چراغي، جز دمي غمگين، بر آن نوري نيفشانيد

سري را گردش اشكي، فزون از لحظه اي، آنجا نجنبانيد.

كنون ليكن كه از آنان نشاني نيست و آنجا

همه چيز است در آغوش ويراني و ويران است

كه مي خندد؟ كه گريان است؟

شب ديجور دارد دلفريبي باز

شكاف كوه مي تركد، دهان دره با رده دمساز

به نجوايي ست در آواز

صدايي، چون صدايي كه به گوشم آشنا بوده است،

مرا مغشوش مي دارد.

به هم هر استخوانم، مي فشارد

در آن ويرانه منزل

كه اكنون حبسگاه بس صداهاي پريشان است

بگو با من، كه مي خندد؟ كه گريان است؟

بگو با من چقدر از ساليان بگذشت؛

چگونه پر مي آمد قطار گردش ايام؛

ز كي اين برف باريدن گرفته است؟

كنون كه گل نمي خندد

كنون كه باد از خار و خس هر اشيان كه گشت ويرانه

به روي شاخه «مازو» پيري

به نفرت تار مي بندد

در آن جاي نهان (چون دود كز دودي گريزان است)

كه مي خندد؟ كه گريان است؟

14 سال و 2 ماه و 21 روز و 2 ساعت و 34 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)