دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

هوا تاریک بود... توی تاریکی سایه دو نفر را دیدم که به ما نزدیک می شدند، یکی قد بلند و یکی قد کوتاه، آن که قد کوتاه تری داشت یه دستش را آن قدر بالا آورده بود که رسیده بود پس کله آن که قد بلندتری داشت. بچه ها ایست دادند که صدا از طرف مقابل بلند شد: «نزنین ها... منم...حبیب...حبیب پالایش...نزنین ها...» 16 سالش بود... سایه ها که جلوتر رسید حبیب پالایش بود که گوش یه عراقی را گرفته و آنقدر قد سرباز عراقی از او بلندتر است که به زحمت توانسته دست خودش را به گوش او برسونه. حبیب گوش سرباز عراقی را که حسابی ترسیده بود ول کرد و تحویل بچه ها داد. گفتیم:«این دیگه کیه؟ چطوری گرفتیش؟» گفت:«تیربارچیه س، بی سر و صدا رفتم منطقه رو دور زدم و رفتم از پشت گوشش رو گرفتم و آوردم اینور.» نمی دونستیم بخندیم یا گریه کنیم. ... چند روز قبل عملیات فرمانده گفت:«...شما با روحیه شجاعتی که دارید می توانید بروید و گوش تیربارچی های عراقی را بگیرید و از پشت تیربار بلند کنید»

1391/04/16 - 09:41 در دارالشهدا
بدون دیدگاه

بازنشر

(3 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)