دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
نمیدانم چقدر درست است ولی گمان میکنم همان طور که یک نویسنده برای نوشتن کتابش باید از تجربههای پشت سر گذاشتهاش بنویسد خواننده کتاب هم باید به هر حال تجربههایی پشت سر بگذارد تا بتواند کتاب را درست و حسابی بخواند. یکی از مهمترین تجربههایی که هر آدمی توی زندگیاش دارد و یا میتواند داشته باشد بدون شک عشق است. گاهی پیش میآید یک شعر، یک غزل ناب را به کسی نشان میدهم و در نهایت تعجب میبینم خیلی بیتفاوت میخواند. یا در واقع پس از خواندن همچنان است که بود. آنقدر که انگار خواندن یا نخواندن شعر تغییر چندانی به وجود نیاورده! و اینجاست که از خودم میپرسم اشکال کار کجاست؟ آیا آن شخص تا به حال کسی را دوست نداشته؟ یا جور به خصوصی دوست داشته که این شعرها هم به گردش نمیرسد؟
14 سال و 2 ماه و 16 روز و 6 ساعت و 8 دقيقه قبلتا سالهای سال با خیال راحت «شازده کوچولو» را به هر بهانهای که میشد، از روزهای تولد تا نوروز، به اطرافیانم هدیه میدادم. چون کتابی است پراز جملات ناب و لحظههای طلایی و تجربههایی ظریف... تماشای چهل و سه باره غروب در یک روز، مراقبت از گلی که در تمام دنیا تک است و خیلی ناشناخته و عجیب و غریب است: جریان هوا او را به وحشت میاندازد و میترسد ببرها بخورندش! دروغهایی که آدم میان باور کردن یا نکردنشان میماند و با این همه معمولن حتی اگر ناراحتمان کنند میپذیریم. چون که او گفته است.
امسال هم به یکی از دوستانم (کسی که میدانم تا امروز کسی را دوست نداشته و ندارد) این کتاب را هدیه دادم و مدتی بعد وقتی مطمئن شدم کتاب را خوانده سراغ «شازده» را ازش گرفتم. و پاسخی که گرفتم؟ «بد نبود.» آنقدر خواب و خمیازه در لحنش بود که انگار گفته باشد:«خب که چی؟!» یا «چقدر چرند بود!»
نمیدانم علت اتفاقهای اینچنینی چیست! و دقیقاً کجای کار میلنگد! ولی برای من «شازده کوچولو» پیوندی عمیق با غروب و نوجوانی و غصههای کشدار دارد. و هنوز هم هر بار خواندنش برایم تازه است و بوی کهنگی نمیدهد.
شما را نمیدانم ولی من نتوانستم ستارهای را نشان کنم و خیال کنم «شازده کوچولو» آن دورهاست! صدای خندهاش از هر طرف به گوشم میرسد. از مداد و کاغذ نقاشی گرفته تا یک لیوان آب، از ماری بزرگ در فیلمی مستند تا عکس کهکشان راه شیری در مجلات علمی، و از غرابت کویر خشک تا طراوت و نشاط گل سرخ. همه چیز بوی عشق میدهد.
علاوه بر این «شازده کوچولو» یکی از پاییزی