دیروز با اینکه خیلی دیرم شده بود واسه رفتن به دانشگاه ... با اینکه کلی تو ترافیک موندم و حرص میخوردم ... با اینکه مسافت خیلی زیادی رو تقریبا دویده بودم ... با اینکه نهار آورده بودم اداره و نرسیدم بخورم ... به میدان انقلاب رسیدم .... جایی که هر وقت میرم بوی کتاباش مستم میکنه ... هر باز میرم انگار اولین باریه که رفتم اونجا ... گاهی چندین ساعت طول میکشه ... کتابای پشت ویترین رو دید میزنم و برانداز میکنمشون .... تو همون هین عجله و اون همه مسیبت ... چشمم خورد به کتاب قیصر امین پور ... ناخداگاه وایسادم و لحظاتی نگاهش کردم ... یه کتاب تو قطع جیبی و خیلی ساده و بی زرق و برق ... داخل مغازه شدم و از روی طبقه چهارم از بالا برداشتمش... صفحاتشو ورق زدم و دوتا از شعراشو خوندم ... انگار نه انگار که لامصب تو بخاطر دانشگاه این همه راه رو دویدی و اینهمه نگران بودی که تاخیر نخوری و استاد تو کلاس راهت بده ... ولی انگار یه چیزی بهم میگفت بیخیال ... ارزشش رو داره ... یه مبلغی از جیبم درآورد و به فروشنده دادم ... به سرعت خارج شدم ... یهو شنیدم یه نفر داره صدام میکنه ... آهای آقاااا آقاااا .... برگشتم دیدم ..
1391/04/26 - 10:08 در
میکده
دیدی؟
14 سال و 2 ماه و 5 روز و 5 ساعت و 27 دقيقه قبلفروشنده بود ... گفت مگه عاشقی ... باقی پولتو بگیر ... یه تشکر کردم و بازم به راهم ادامه دادم ... تمام لباسام خیس عرق شده بود ... بالاخره رسیدم به دانشگاه ... از پله ها بدو بدو رفتم بالا .. درب رو باز کردم ... دیدم همه بچه ها خندیدن به اوضای من ... انگار رو دست خورده بودم و استاد بر خلاف همیشه که 5 دقیقه جلوتر از همه بود میخواست با تاخیر 30 دقیقه ای بیاد .... آخه 20 دقیقه ای تاخیر کرده بودم .... با دوستان همکلاس دست دادم و رفتم نشستم سر جام .... کتابو درآوردم و لذت میبردم ... لذتی که تا اون زمان هیچوقت از شعرای قیصر همچین لذتی نبرده بودم .. انگار شعراشو برای بار اول بود میخونم ... شعرایی که بارها و بارها از جلوی چشمام رد شده بودن....
14 سال و 2 ماه و 5 روز و 5 ساعت و 23 دقيقه قبلعاشق قیصرم ....
14 سال و 2 ماه و 5 روز و 5 ساعت و 20 دقيقه قبلو قاف حرف آخر عشق است آنجا که نام کوچک من آغاز میشود ...
+++++
14 سال و 2 ماه و 5 روز و 5 ساعت و 12 دقيقه قبل