دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

در شعر زیر آماندا و مانوئل ویکتور خارا هستند ...

1391/04/27 - 11:00 در چهار راه
2 ديدگاه
امیر کریمی

به یاد می آرمت آماندا:
در خیابانهای بارانی،
به سوی کارخانه می دویدی
- کارخانه‌ای که مانوئل درآن کار می کرد-
با لبخندی بر پهنای صورت
و باران در گیسوانت.
دیدارش می خواستی.

******

فقط پنج دقیقه،
تمام زندگیت در پنج دقیقه!
سوت کارخانه به صدا درآمده و
زمان بازگشت به کار است
و تو، با گام برداشتن‌ات
همه چیز را روشنایی می‌بخشی.
آن پنج دقیقه
چون گلی شکوفایت کردست.

******

به یاد می‌آرمت آماندا
در خیابان‌های بارانی.
هیچ چیز دیگر اهمیتی نداشت.
دیدارش می‌خواستی.

با لبخندی بر پهنای صورت
و باران در گیسوانت
هیچ چیز دیگر اهمیتی نداشت
دیدارش می‌خواستی...

14 سال و 2 ماه و 9 روز و 17 ساعت و 32 دقيقه قبل
امیر کریمی

هیچ چیز دیگر اهمیتی نداشت
دیدارش می‌خواستی...

14 سال و 2 ماه و 9 روز و 17 ساعت و 30 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)