دلم هوای آغوشش را کرده...ولی او دیگر نیست... روی ماسه هلی ساحل....اسمش را مینویسم... دریا جای دلتنگیست... موجها ب پا هایم میخورند...انگار دارند صدایم میزنند... میروم....میروم ب سوی دریا.... میخوام در آغوشم بگیرد...دریا مثل او بی وفا نیست... حالا آرام آرام در ؛وش دریا میروم...محکم مرا در بر میگرد... پس دریا هم دلتنگ است؟!!!دلتنگ ساحل بی وفا... روزی هزاران هزار بار خود راا ب ساحل میرساند..ولی ساحل دست هایش را پس میزند... در آخرین لحظات...پشت پلکهایم تورا میبینم...پیش خود میگویم:من دیگر دلتنگش نیستم...دریارا دارم...چشم هایم را روی هم میگزارم و برای میشه در آغوش دریا خاموش میشوم...