دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

متن کامل داستان کوتاه پائین با عنوانِ : وداع در روزي که پرستوها به خانه بازگشتند ...

1391/04/27 - 19:38 در چهار راه
19 ديدگاه
امیر کریمی

آنقدر دوستش داشت که قبول کرد با پاي خودش بيايد. آنوقت تا به خود آمد؛ فهميد همه چيز به پايان رسيده است. حال و روز کسي را داشت که لحظه وداع، تازه ميفهمد چه اتفاقي افتاده است. برای همين نميخواست دمهاي آخر را از دست بدهد.
هر دو روي نيمکت سالن انتظار نشسته بودند، تا نوبت­شان شود و دفتر اصلي را امضا کنند. زن سرش را پايين انداخته و به زمين خيره شده بود. موزاييکهاي کف چرکي و سياه بودند. آن­وقت احساس کرد همه چيز سياه است. زمين، ديوار و ميز و صندليها. حتي آدمها با لباسهايشان و دلهايشان. خودش بيشتر از همه سياه بود. چادرش و بدتر از آن روسري سياهي که از زير چادر بيرون زده بود. همان روسري که شبها هم از سر بر نميداشت و با آن مي‌خوابيد. همه چيز از شبي شروع شد که خواب ديد؛ يکي توي تاريکي روسري‌اش را بيرون کشيد و توي رودخانه انداخت. تا خواست بگيرد؛ آب خروشان آن‌را از او دور کرد. از يادآوري آن گريه‌اش گرفت. ناخودآگاه دستش را از لای چادر بيرون آورد و روسري‌اش را درست کرد. با اين‌که سرجايش بود، اما خيس بود. دوست نداشت کسي اشک‌هايش را ببيند، برای همين نفس‌اش را فرو داد و سرش را کمي بالا آورد. سالن شلوغ و غمبار بود. فضاي آن از دود سيگار تيره و مهآلود شده بود. بوي سيگار همراه با عرق پلشت گريزنده، چنان با خس خس خفناک نفسها در آميخته بود؛ که همزمان بوي جدايي و وداع ميداد. هنوز درست نفهميده بود چه اتفاقي افتاده است، اما فکر کرد مهم نيست.

14 سال و 2 ماه و 9 روز و 7 ساعت و 18 دقيقه قبل
امیر کریمی

مرد يک­ريز به ساعتش نگاه می­کرد و نگاه گريزانش را به اطراف می­پاشيد. بعد بدون آن­که به زن نگاه کند گفت:
«نميدونم چي بگم؟ اما خوشحالم که قبول کردي»
ـ «مهم نيست، چيزي که مهمه تو هستي.»
ـ «درسته، اما تو هنوز جووني. تازه بيست و پنج سال بيشتر نداري.»
مرد سرش را به سوي او کج کرد و آهسته زمزمه کرد:
«شايد بهتر بود از اول اين بازي را شروع نکرده بوديم.»
ـ «ساکت باش.»
مرد جدي شد و به تندي گفت:
«چي گفتي؟»
ـ «هيچي، با تو نبودم. خيلي تکون ميخوره.»
ـ «آه، يادم رفته بود. اذيتت مي کنه.»
ـ «وقتي خودمو جمع مي‌کنم يک‌ريز وول ميخوره. »

14 سال و 2 ماه و 9 روز و 7 ساعت و 18 دقيقه قبل
امیر کریمی

چند لحظه به سکوت گذشت. مرد باز به ساعتش نگاه کرد. زن به ديوار تکيه داد و حدس زد مي‌خواهد توصيههاي هميشگي را تکرار کند که کاشکي همان ماه‌هاي اول سقط ميکردي. اما اين را نگفت؛ در عوض بدون اين که به او نگاه کند، با نجوا گفت:
«خودمو گنه­کار ميدونم. مثه کسي که تاب مبارزه نداشته باشه و بخواد از معرکه فرار کنه.»
زن خواست بگويد؛ اين فکرها شگون ندارد، اما هيچي نگفت. بعد به ياد حرف‌هاي خواهرش افتاد؛ که مرتب مي‌گفت: مردک از اول هم لقمه ما نبود. ـ خواهرش هيچ‌وقت از شوهرش خوشش نمي‌آمد، براي همين او را مردک صدا مي‌زد. ـ و مي گفت: «اگه واقعا دوستت داره، به ظاهر هم که شده بايد اقرار کنه و وانمود کنه مسلمونه.»

14 سال و 2 ماه و 9 روز و 7 ساعت و 17 دقيقه قبل
امیر کریمی

اما نه... دين که زورکي نمي‌شود. تازه پدر و مادر شوهرش هم موافق نبودند. براي همين بعد از ازدواج آنها گذاشتند و براي هميشه رفتند. اما شوهرش اهميتي نداد. هر جوري بود توي يک سازمان دولتي استخدام شد. اوايل مشکلي نداشت، شايد براي اينکه کسي نمي‌دانست. اما همين که فهميدند؛ ابتدا از کار بيکار شد، بعد هم دستگير و روانه زندان شد. پس از آزادي او را جايي استخدام نکردند، به کار معمولي هم راضي نبود. اوايل سعي کردند از پس اندازشان بخورند، اما هر دو خوب مي‌دانستند که نمي‌توانند براي هميشه به اين وضع ادامه دهند. تا اين که اون زن پيدا شد.

14 سال و 2 ماه و 9 روز و 7 ساعت و 17 دقيقه قبل
امیر کریمی

از صدای کارمندی که مراجعه کنندگان را صدا می­زد به خود آمد. هنوز نوبت آن­ها نشده بود، اما اتاق انتظار خلوت و بيشتر صندليها خالي شده بودند. خواست بلند شود شايد کمتر وول بخورد، اما فکر کرد نبايد اين دمهاي آخر بين­شان فاصله بيفتد. اين جوري بوي تنش را بيشتر استشمام ميکرد، مثه اون روزها که از بيرون ميآمد و پيش از هرکاري بغلش ميکرد و سرش را تو موهايش فرو ميبرد. اما اکنون ديگر شبيه گذشتهها نبود. قوز ميکرد و اخمو شده بود. با اينکه لباس مرتبي پوشيده بود، اما ته ريش سياه و نامرتبي هم تو صورتش سبز شده بود که چهرهاش را زشت و زمخت کرده بود. با اين همه دوستش داشت و عاشقانه او را مي‌پرستيد. براي لحظه‌اي با خودش فکر کرد؛ آن زن اجازه ندارد شوهرش را بگيرد. با صدايي که به سختي شنيده مي‌شد؛ نجوا کرد:
«نکنه دارم خواب ميبينم.»

14 سال و 2 ماه و 9 روز و 7 ساعت و 16 دقيقه قبل
امیر کریمی

مرد درست نفهميد، با اين حال در جواب زن گفت:
«آره، مثه يک خواب طولاني. اما به تو خيلي سخت گذشت، اينطور نيس؟»
ـ «نه... هفت سال، شايد هم کمي بيشتر يا کمتر، اما همهاش يک خواب بود، شايد هم مثه يه رويا... اينقده تکون نخور ديگه.»
ـ «خيلي تکون ميخوره »
ـ «آره. بيا دستتو بذار روي شکمم.»
مرد اين‌کار را نکرد، اما به جای آن لبخند تلخی زد و گفت:
«انگار عجله داره زودتر بياد.»
ـ «شايد!»
اين­بار لحن مرد نرم­تر شد و گفت:
«وقتي بياد، ديگه تنها نيستي.»
«تنهايي مهم نيس. چيزي که براستي مهمه؛ اين نيست. مگه نه؟»
«آره... آره.»

14 سال و 2 ماه و 9 روز و 7 ساعت و 16 دقيقه قبل
امیر کریمی

هيچ‌کس نمي‌دانست؛ مگر خواهرش. و البته آن زن، همان که مي‌خواست شوهرش را با خودش به خارج ببرد. خواهرش يک‌ريز مي­گفت:
«ديوانه شده‌اي، چرا تن به اين‌کار دادي؟ مردک آنقدر ارزش ندارد که برايش چنين فداکاري مي‌کني.» بعد صدايش را عوض مي‌کرد و به غيظ مي‌گفت:
«زني را با بچه تو شکم بذاري و فلنگو ببندي...، تف به اين مردانگي.»

14 سال و 2 ماه و 9 روز و 7 ساعت و 16 دقيقه قبل
امیر کریمی

دست آخر هم گفته بود:
«اگه اجازه بدي دوتايي سرت کلاه بذارن، ديگه نه من و نه تو. ديگه حق نداري اسم اونو پيشم بياري.»
خواهرش از او کوچکتر است، اما جدي و واقع‌بين. هر چه خواست به او بفهماند که شوهرش مجبور است، چاره­ای برايش نمانده است. وگرنه آن‌ها عاشق هم هستند. اما خواهرش گوش که نمي‌کرد، بيشتر عصباني مي‌شد و داد مي‌زد:
«به خدا که خيلي احمقي.»

14 سال و 2 ماه و 9 روز و 7 ساعت و 15 دقيقه قبل
امیر کریمی

براي لحظه اي به خواهرش حق داد. فهميد عجولانه تصميم گرفته است. تازه می­توانست صبر کنند و چندسال ديگر دو نفری بروند، به هرجايی که شوهرش دوست داشت و احساس آزاد بودن می­کرد. مگه اون زن کی بود؟ چون فقط پول داشت، می­توانست همه چی را بخرد. يک­باره فهميد هيچي در باره آن زن نمي‌دانست. ناخودآگاه سرش را بالا آورد و پرسيد:
«دوستش داري؟»
مرد چيزي نگفت، اما با چشم‌هاي متعجب به او خيره شد. به بازوهاي لاغر و بلوز گشادش که از لاي چادر پيدا بود، موهايي که روي پيشاني و چشم‌هايي غمگين و نگرانش ريخته بود. آنوقت چهرهاش درهم شد. کمي سرش را پايين گرفت و به تلخي گفت:
«از دستم دلخوري؟»

14 سال و 2 ماه و 9 روز و 7 ساعت و 14 دقيقه قبل
امیر کریمی

زن همانطور که سرش را پايين انداخته بود، فکر کرد کاش به حرف خواهرش گوش کرده بود. بعد هم براي لحظه‌اي وسوسه شد همه چي را به هم بريزد. خواست بگويد پشيمان شده است. خواست بگويد دوستش دارد و نمي‌تواند قبول کند که از هم جدا شوند. خواست بگويد دلش مي‌خواهد دوباره همه چي را از اول شروع کنند. حتي فکر کرد نزد آن زن برود و به دست و پايش بيفتد و بگويد که شوهرش متعلق به او است و با همه وجود دوستش دارد، اما همين‌که سرش را بالا آورد و نگاهش به چشمان خاکستري مرد افتاد، دلش لرزيد و فهميد گفتنش سخت است. بعد هم احساس درماندگي فروخفته درونش زنده شد. احساس کهنه‌اي که توي اين هفت سال هيچ‌گاه نتوانسته بود بر زبان بياورد. بدون اين که بداند چه مي‌کند، چشمانش را بست و گفت:
«نبايس فکر بد بخودت راه بدي و آينده خودتو خراب کني. مگه هميشه نمی­گفتی با رفتن اونور آب همه چی درس ميشه؟»

14 سال و 2 ماه و 9 روز و 7 ساعت و 13 دقيقه قبل
امیر کریمی

ـ «درسته، اونجا پيش خانواده ام هستم و هيچی از اين مشکلات رو ندارم.»
ـ «پس نبايس اين فرصت رو از دست بدي.»
ـ «خُب، تو چي؟ بايستي فکري براي خودت بکني. لااقل برگرد سرکار سابق‌ات؛ گرچه حقوق...»
ـ «بتمرگ.»
مرد با اينکه فهميد با او نيست، اما ساکت شد و ادامه نداد.

14 سال و 2 ماه و 9 روز و 7 ساعت و 13 دقيقه قبل
امیر کریمی

دلش مي­خواست حرف بزند، اما احساس کرد چيزي به زبانش نمي­آيد. غمي بزرگ راه گلويش را بند آورده بود. زندگي­اش شروع نشده؛ تموم شده بود. يک سال و نيم اول زندگي را به سختي و مشقت گذراند، بعد پنج سال دوري. هر روز انتظار و انجام کارهاي يک‌نواخت. هر روز صبح بچه خواهرش را به مدرسه برساند. بعد برگردد ناهار درست کند و آنوقت ظهر بچه را برگرداند. بعدازظهر کاري نيمه وقت در مطب دکتر. شام را همانجا بخورد. تا باز آماده شود براي تکرار روزي ديگر. آنوقت دل­خوشي ديدار آخر هفته. اشک و بغض. سعي بکند جلوي گريه­اش را بگيرد و بگويد عاشقش است و هزار سال هم بگذرد منتظر مي­ماند؛ اما هيچ نگويد و به جاي آن توضيح دهد توي هفته چکار کرده. از بچه خواهرش تعريف کند و اينکه خودش هم خيلي بچه دوست دارد. بعد به خانه بيايد و شب را تا صبح تو خودش فرو برود، تا خواهرش وادارش کند به سينما بروند. ديدن فيلمي ملودرام خانوادگي و گاه عاشقانه با پايان غم انگيز هر عصر جمعه.

14 سال و 2 ماه و 9 روز و 7 ساعت و 12 دقيقه قبل
امیر کریمی

حالا که دلش مي‌خواهد سکوتش را بشکند و بگويد آن پنج سال به اندازه اين چند وقت بهش سخت نگذشت، اما باز هيچي نمي­گويد. انگار نمي­تواند چيزي بگويد، تنها لبخند مي­زند. لبخندي که برايش تلخ است. مي­داند از اينجا که بيرون بروند؛ ديگر هم‌ديگر را نخواهند ديد. احساس تنهايي عميق مي­کند. کاش اين چند ماه را با هم نبودند. کاش همچنان منتظر مي­ماند و به همان ديدار آخر هفته قناعت مي­کرد. با اين­که دوست داشت تنهايي با خودش حرف بزند و خودش را تهي کند، بخصوص وقتي از اينجا بيرون برود. مثه اون شب‌هايي که تنهايي با خودش حرف مي­زد. اما احساس کرد؛ حالا از تنهايي و سياهي وحشت دارد. کاش بتواند کسي را پيدا کند و با او درددل کند. مي­دانست حرف زدن با خواهرش بي­فايده است.
تصميم مي­گيرد به هيچي فکر نکند و همه چی را به سرنوشت بسپارد، اما مگر دست خودش بود. باز به خودش تلقين کرد که منطقي باشد، مگر نه اينکه به خاطر شوهرش تن به اين کار داده بود. اما نمي­توانست. همه‌اش ياد حرف‌ خواهرش مي‌افتاد:
«اگر مردک هم جاي تو بود؛ همين کار را مي کرد؟»

14 سال و 2 ماه و 9 روز و 7 ساعت و 12 دقيقه قبل
امیر کریمی

از صداي کارمند که اين­بار نام آنها را صدا ‌زد؛ به خود آمد. هنوز درست و حسابی سرش را بالا نياورده بود که کارمند با دست اشاره کرد وارد شوند.
دو نفري رفتند تو اتاق. نفهميد چقدر گذشت که مراحل قانوني تمام شد. توي اين مدت چشمان‌ بي‌رمقش را‌ به‌ موزاييك‌هاي‌ كف‌ اتاق‌ دوخت؛ كه‌ رنگ‌ تيره و خاكستري‌اش‌ دلش‌ را به درد آورده بود. بعد برخاست به دشواري دفتر را امضا کرد. نفهميد که محضردار چه مي­گفت. تنها با اشاره دست به او می فهماند که بايد کجا را امضا کند. همه چيز به پايان رسيد. بعد شوهرش امضا کرد. آنوقت شوهرش زودتر از او از اتاق بيرون رفت؛ بدون اين که با او وداع کند. فهميد پس از هفت سال تازه رسيده بود به روز اول. ناخودآگاه دست‌هايش را روي شکمش گذاشت. بعد هم با خود زمزمه کرد:
«مهم نيست، اگر رفت به جاي آن کسي ديگه‌اي را دارم که تنها نباشم.»

14 سال و 2 ماه و 9 روز و 7 ساعت و 12 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)