دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
لایک(9 کاربر) |
پیگیریکنندگان دیدگاه(مشاهده) |
آنقدر دوستش داشت که قبول کرد با پاي خودش بيايد. آنوقت تا به خود آمد؛ فهميد همه چيز به پايان رسيده است. حال و روز کسي را داشت که لحظه وداع، تازه ميفهمد چه اتفاقي افتاده است. برای همين نميخواست دمهاي آخر را از دست بدهد.
14 سال و 2 ماه و 9 روز و 6 ساعت و 28 دقيقه قبلهر دو روي نيمکت سالن انتظار نشسته بودند، تا نوبتشان شود و دفتر اصلي را امضا کنند. زن سرش را پايين انداخته و به زمين خيره شده بود. موزاييکهاي کف چرکي و سياه بودند. آنوقت احساس کرد همه چيز سياه است. زمين، ديوار و ميز و صندليها. حتي آدمها با لباسهايشان و دلهايشان. خودش بيشتر از همه سياه بود. چادرش و بدتر از آن روسري سياهي که از زير چادر بيرون زده بود. همان روسري که شبها هم از سر بر نميداشت و با آن ميخوابيد. همه چيز از شبي شروع شد که خواب ديد؛ يکي توي تاريکي روسرياش را بيرون کشيد و توي رودخانه انداخت. تا خواست بگيرد؛ آب خروشان آنرا از او دور کرد. از يادآوري آن گريهاش گرفت. ناخودآگاه دستش را از لای چادر بيرون آورد و روسرياش را درست کرد. با اينکه سرجايش بود، اما خيس بود. دوست نداشت کسي اشکهايش را ببيند، برای همين نفساش را فرو داد و سرش را کمي بالا آورد. سالن شلوغ و غمبار بود. فضاي آن از دود سيگار تيره و مهآلود شده بود. بوي سيگار همراه با عرق پلشت گريزنده، چنان با خس خس خفناک نفسها در آميخته بود؛ که همزمان بوي جدايي و وداع ميداد. هنوز درست نفهميده بود چه اتفاقي افتاده است، اما فکر کرد مهم نيست.
مرد يکريز به ساعتش نگاه میکرد و نگاه گريزانش را به اطراف میپاشيد. بعد بدون آنکه به زن نگاه کند گفت:
14 سال و 2 ماه و 9 روز و 6 ساعت و 28 دقيقه قبل«نميدونم چي بگم؟ اما خوشحالم که قبول کردي»
ـ «مهم نيست، چيزي که مهمه تو هستي.»
ـ «درسته، اما تو هنوز جووني. تازه بيست و پنج سال بيشتر نداري.»
مرد سرش را به سوي او کج کرد و آهسته زمزمه کرد:
«شايد بهتر بود از اول اين بازي را شروع نکرده بوديم.»
ـ «ساکت باش.»
مرد جدي شد و به تندي گفت:
«چي گفتي؟»
ـ «هيچي، با تو نبودم. خيلي تکون ميخوره.»
ـ «آه، يادم رفته بود. اذيتت مي کنه.»
ـ «وقتي خودمو جمع ميکنم يکريز وول ميخوره. »
چند لحظه به سکوت گذشت. مرد باز به ساعتش نگاه کرد. زن به ديوار تکيه داد و حدس زد ميخواهد توصيههاي هميشگي را تکرار کند که کاشکي همان ماههاي اول سقط ميکردي. اما اين را نگفت؛ در عوض بدون اين که به او نگاه کند، با نجوا گفت:
14 سال و 2 ماه و 9 روز و 6 ساعت و 27 دقيقه قبل«خودمو گنهکار ميدونم. مثه کسي که تاب مبارزه نداشته باشه و بخواد از معرکه فرار کنه.»
زن خواست بگويد؛ اين فکرها شگون ندارد، اما هيچي نگفت. بعد به ياد حرفهاي خواهرش افتاد؛ که مرتب ميگفت: مردک از اول هم لقمه ما نبود. ـ خواهرش هيچوقت از شوهرش خوشش نميآمد، براي همين او را مردک صدا ميزد. ـ و مي گفت: «اگه واقعا دوستت داره، به ظاهر هم که شده بايد اقرار کنه و وانمود کنه مسلمونه.»
اما نه... دين که زورکي نميشود. تازه پدر و مادر شوهرش هم موافق نبودند. براي همين بعد از ازدواج آنها گذاشتند و براي هميشه رفتند. اما شوهرش اهميتي نداد. هر جوري بود توي يک سازمان دولتي استخدام شد. اوايل مشکلي نداشت، شايد براي اينکه کسي نميدانست. اما همين که فهميدند؛ ابتدا از کار بيکار شد، بعد هم دستگير و روانه زندان شد. پس از آزادي او را جايي استخدام نکردند، به کار معمولي هم راضي نبود. اوايل سعي کردند از پس اندازشان بخورند، اما هر دو خوب ميدانستند که نميتوانند براي هميشه به اين وضع ادامه دهند. تا اين که اون زن پيدا شد.
14 سال و 2 ماه و 9 روز و 6 ساعت و 27 دقيقه قبلاز صدای کارمندی که مراجعه کنندگان را صدا میزد به خود آمد. هنوز نوبت آنها نشده بود، اما اتاق انتظار خلوت و بيشتر صندليها خالي شده بودند. خواست بلند شود شايد کمتر وول بخورد، اما فکر کرد نبايد اين دمهاي آخر بينشان فاصله بيفتد. اين جوري بوي تنش را بيشتر استشمام ميکرد، مثه اون روزها که از بيرون ميآمد و پيش از هرکاري بغلش ميکرد و سرش را تو موهايش فرو ميبرد. اما اکنون ديگر شبيه گذشتهها نبود. قوز ميکرد و اخمو شده بود. با اينکه لباس مرتبي پوشيده بود، اما ته ريش سياه و نامرتبي هم تو صورتش سبز شده بود که چهرهاش را زشت و زمخت کرده بود. با اين همه دوستش داشت و عاشقانه او را ميپرستيد. براي لحظهاي با خودش فکر کرد؛ آن زن اجازه ندارد شوهرش را بگيرد. با صدايي که به سختي شنيده ميشد؛ نجوا کرد:
14 سال و 2 ماه و 9 روز و 6 ساعت و 27 دقيقه قبل«نکنه دارم خواب ميبينم.»
مرد درست نفهميد، با اين حال در جواب زن گفت:
14 سال و 2 ماه و 9 روز و 6 ساعت و 26 دقيقه قبل«آره، مثه يک خواب طولاني. اما به تو خيلي سخت گذشت، اينطور نيس؟»
ـ «نه... هفت سال، شايد هم کمي بيشتر يا کمتر، اما همهاش يک خواب بود، شايد هم مثه يه رويا... اينقده تکون نخور ديگه.»
ـ «خيلي تکون ميخوره »
ـ «آره. بيا دستتو بذار روي شکمم.»
مرد اينکار را نکرد، اما به جای آن لبخند تلخی زد و گفت:
«انگار عجله داره زودتر بياد.»
ـ «شايد!»
اينبار لحن مرد نرمتر شد و گفت:
«وقتي بياد، ديگه تنها نيستي.»
«تنهايي مهم نيس. چيزي که براستي مهمه؛ اين نيست. مگه نه؟»
«آره... آره.»
هيچکس نميدانست؛ مگر خواهرش. و البته آن زن، همان که ميخواست شوهرش را با خودش به خارج ببرد. خواهرش يکريز ميگفت:
14 سال و 2 ماه و 9 روز و 6 ساعت و 26 دقيقه قبل«ديوانه شدهاي، چرا تن به اينکار دادي؟ مردک آنقدر ارزش ندارد که برايش چنين فداکاري ميکني.» بعد صدايش را عوض ميکرد و به غيظ ميگفت:
«زني را با بچه تو شکم بذاري و فلنگو ببندي...، تف به اين مردانگي.»
دست آخر هم گفته بود:
14 سال و 2 ماه و 9 روز و 6 ساعت و 25 دقيقه قبل«اگه اجازه بدي دوتايي سرت کلاه بذارن، ديگه نه من و نه تو. ديگه حق نداري اسم اونو پيشم بياري.»
خواهرش از او کوچکتر است، اما جدي و واقعبين. هر چه خواست به او بفهماند که شوهرش مجبور است، چارهای برايش نمانده است. وگرنه آنها عاشق هم هستند. اما خواهرش گوش که نميکرد، بيشتر عصباني ميشد و داد ميزد:
«به خدا که خيلي احمقي.»
براي لحظه اي به خواهرش حق داد. فهميد عجولانه تصميم گرفته است. تازه میتوانست صبر کنند و چندسال ديگر دو نفری بروند، به هرجايی که شوهرش دوست داشت و احساس آزاد بودن میکرد. مگه اون زن کی بود؟ چون فقط پول داشت، میتوانست همه چی را بخرد. يکباره فهميد هيچي در باره آن زن نميدانست. ناخودآگاه سرش را بالا آورد و پرسيد:
14 سال و 2 ماه و 9 روز و 6 ساعت و 24 دقيقه قبل«دوستش داري؟»
مرد چيزي نگفت، اما با چشمهاي متعجب به او خيره شد. به بازوهاي لاغر و بلوز گشادش که از لاي چادر پيدا بود، موهايي که روي پيشاني و چشمهايي غمگين و نگرانش ريخته بود. آنوقت چهرهاش درهم شد. کمي سرش را پايين گرفت و به تلخي گفت:
«از دستم دلخوري؟»
زن همانطور که سرش را پايين انداخته بود، فکر کرد کاش به حرف خواهرش گوش کرده بود. بعد هم براي لحظهاي وسوسه شد همه چي را به هم بريزد. خواست بگويد پشيمان شده است. خواست بگويد دوستش دارد و نميتواند قبول کند که از هم جدا شوند. خواست بگويد دلش ميخواهد دوباره همه چي را از اول شروع کنند. حتي فکر کرد نزد آن زن برود و به دست و پايش بيفتد و بگويد که شوهرش متعلق به او است و با همه وجود دوستش دارد، اما همينکه سرش را بالا آورد و نگاهش به چشمان خاکستري مرد افتاد، دلش لرزيد و فهميد گفتنش سخت است. بعد هم احساس درماندگي فروخفته درونش زنده شد. احساس کهنهاي که توي اين هفت سال هيچگاه نتوانسته بود بر زبان بياورد. بدون اين که بداند چه ميکند، چشمانش را بست و گفت:
14 سال و 2 ماه و 9 روز و 6 ساعت و 23 دقيقه قبل«نبايس فکر بد بخودت راه بدي و آينده خودتو خراب کني. مگه هميشه نمیگفتی با رفتن اونور آب همه چی درس ميشه؟»
ـ «درسته، اونجا پيش خانواده ام هستم و هيچی از اين مشکلات رو ندارم.»
14 سال و 2 ماه و 9 روز و 6 ساعت و 23 دقيقه قبلـ «پس نبايس اين فرصت رو از دست بدي.»
ـ «خُب، تو چي؟ بايستي فکري براي خودت بکني. لااقل برگرد سرکار سابقات؛ گرچه حقوق...»
ـ «بتمرگ.»
مرد با اينکه فهميد با او نيست، اما ساکت شد و ادامه نداد.
دلش ميخواست حرف بزند، اما احساس کرد چيزي به زبانش نميآيد. غمي بزرگ راه گلويش را بند آورده بود. زندگياش شروع نشده؛ تموم شده بود. يک سال و نيم اول زندگي را به سختي و مشقت گذراند، بعد پنج سال دوري. هر روز انتظار و انجام کارهاي يکنواخت. هر روز صبح بچه خواهرش را به مدرسه برساند. بعد برگردد ناهار درست کند و آنوقت ظهر بچه را برگرداند. بعدازظهر کاري نيمه وقت در مطب دکتر. شام را همانجا بخورد. تا باز آماده شود براي تکرار روزي ديگر. آنوقت دلخوشي ديدار آخر هفته. اشک و بغض. سعي بکند جلوي گريهاش را بگيرد و بگويد عاشقش است و هزار سال هم بگذرد منتظر ميماند؛ اما هيچ نگويد و به جاي آن توضيح دهد توي هفته چکار کرده. از بچه خواهرش تعريف کند و اينکه خودش هم خيلي بچه دوست دارد. بعد به خانه بيايد و شب را تا صبح تو خودش فرو برود، تا خواهرش وادارش کند به سينما بروند. ديدن فيلمي ملودرام خانوادگي و گاه عاشقانه با پايان غم انگيز هر عصر جمعه.
14 سال و 2 ماه و 9 روز و 6 ساعت و 22 دقيقه قبلحالا که دلش ميخواهد سکوتش را بشکند و بگويد آن پنج سال به اندازه اين چند وقت بهش سخت نگذشت، اما باز هيچي نميگويد. انگار نميتواند چيزي بگويد، تنها لبخند ميزند. لبخندي که برايش تلخ است. ميداند از اينجا که بيرون بروند؛ ديگر همديگر را نخواهند ديد. احساس تنهايي عميق ميکند. کاش اين چند ماه را با هم نبودند. کاش همچنان منتظر ميماند و به همان ديدار آخر هفته قناعت ميکرد. با اينکه دوست داشت تنهايي با خودش حرف بزند و خودش را تهي کند، بخصوص وقتي از اينجا بيرون برود. مثه اون شبهايي که تنهايي با خودش حرف ميزد. اما احساس کرد؛ حالا از تنهايي و سياهي وحشت دارد. کاش بتواند کسي را پيدا کند و با او درددل کند. ميدانست حرف زدن با خواهرش بيفايده است.
14 سال و 2 ماه و 9 روز و 6 ساعت و 22 دقيقه قبلتصميم ميگيرد به هيچي فکر نکند و همه چی را به سرنوشت بسپارد، اما مگر دست خودش بود. باز به خودش تلقين کرد که منطقي باشد، مگر نه اينکه به خاطر شوهرش تن به اين کار داده بود. اما نميتوانست. همهاش ياد حرف خواهرش ميافتاد:
«اگر مردک هم جاي تو بود؛ همين کار را مي کرد؟»
از صداي کارمند که اينبار نام آنها را صدا زد؛ به خود آمد. هنوز درست و حسابی سرش را بالا نياورده بود که کارمند با دست اشاره کرد وارد شوند.
14 سال و 2 ماه و 9 روز و 6 ساعت و 22 دقيقه قبلدو نفري رفتند تو اتاق. نفهميد چقدر گذشت که مراحل قانوني تمام شد. توي اين مدت چشمان بيرمقش را به موزاييكهاي كف اتاق دوخت؛ كه رنگ تيره و خاكسترياش دلش را به درد آورده بود. بعد برخاست به دشواري دفتر را امضا کرد. نفهميد که محضردار چه ميگفت. تنها با اشاره دست به او می فهماند که بايد کجا را امضا کند. همه چيز به پايان رسيد. بعد شوهرش امضا کرد. آنوقت شوهرش زودتر از او از اتاق بيرون رفت؛ بدون اين که با او وداع کند. فهميد پس از هفت سال تازه رسيده بود به روز اول. ناخودآگاه دستهايش را روي شکمش گذاشت. بعد هم با خود زمزمه کرد:
«مهم نيست، اگر رفت به جاي آن کسي ديگهاي را دارم که تنها نباشم.»
نوشته ی علیرضا عطاران
14 سال و 2 ماه و 9 روز و 6 ساعت و 21 دقيقه قبلداستان ..ويرايش شود
14 سال و 2 ماه و 9 روز و 6 ساعت و 3 دقيقه قبلکجاش ؟
14 سال و 2 ماه و 9 روز و 5 ساعت و 57 دقيقه قبلنوشتيد متن كامل داشتان ِ كوتاه
14 سال و 2 ماه و 9 روز و 5 ساعت و 57 دقيقه قبلتصحیح شد
14 سال و 2 ماه و 9 روز و 5 ساعت و 21 دقيقه قبلممنون