دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

در آخرين وداع، كنار نخلستان هاي اروندكنار قبل از عمليات والفجر۸ بر حاج اكبر خنكدار و برادرش سردار شهيد علي اصغر خنكدار (فرمانده گردان امام محمد باقر لشكر۲۵كربلا) چه گذشت؟!

1391/04/28 - 20:31
3 ديدگاه
امیرحسیــن :-)

ساعت سه بعدازظهر بود كه متوجه شديم ديگه قراره امشب عمليات (والفجر8) شروع بشه. بچه هاي غواص لشكرخط شكن25كربلا، در منطقه اروندكنار تو نقاط مختلف مستقر بودن و همه با آمادگي كامل از ساعت ها قبل لحظه شماري مي كردن كه دستور حاج مرتضي قرباني رو بشنون و خط رو بشكونن. مقر گردان ما (گردان حمزه) با گردان امام محمدباقر كه داداش اصغرم اونجا بود حدوداً دو كيلومتر فاصله داشت. ثانيه ها سخت مي گذشت تا بچه ها به آرزوشون كه فتح فاو بود، برسن. ديگه هوا گرگ و ميش شده بود. به دامادم مجيد خانقلي گفتم: بريم يه سر به اصغرآقا بزنيم و برگرديم. با پاي پياده در دل نخلستان هاي اروندكنار، دلم كه تب و تاب ديدن داداش اصغر رو داشت، رسيديم به مقر گردان امام محمدباقر.

عسكري اباذري رو ديدم كه جلوي سنگر فرماندهي گردان نشسته بعد از سلام و احوالپرسي گفتم: اصغرآقا رو نديدي؟ گفت: اصغرآقا تو سنگر با شهيد بلباسي دارن براي عمليات امشب كه گردان ما و گردان يارسول خط شكن هستن، فرمانده گروهان ها رو توجيه ميكنن. يه لحظه بايستين تا من به اصغر آقا بگم كه شما اومدين...عسكري بعد از چند لحظه از سنگر اومد بيرون. گفت: اصغرآقا ميگه، بياين تو. رفتيم تو سنگر. ده دقيقه اي تو سنگر نشسته بوديم كه جلسه تموم شد. با اصغرآقا احوالپرسي كرديم. اصغرآقا گفت: چه خبر؟ چيكار ميكنيد؟ از اين طرفا؟ ما هم گفتيم: شب عملياته، سرتون شلوغه شايد ديگه وقت نشه ببينيمتون براي همين از اين فرصت استفاده كرديم و اومديم شما رو زيارت كنيم. ما انقدر براي اصغرآقا احترام قائل بوديم كه به خودمون اجازه نمي داديم كه از پنج دقيقه بيشتر پيش اصغر آقا باشيم يا با اون حرف بزنيم. يه خداحافظي سرد و يه روبوسي بي احساس كرديم و راه افتاديم.

14 سال و 2 ماه و 4 روز و 8 ساعت و 1 دقيقه قبل
امیرحسیــن :-)

چند قدمي دور نشده بوديم، يه نگاهي به پشت سرم كردم تا دوباره با دلي سير داداش اصغرم رو ببينم. متوجه شدم، هرچند قدمي كه ما دور مي شيم اصغرآقا هم چند قدم به سمت ما مياد و گريه مي كنه. برگشتم به راهم ادامه دادم ، دلم طاقت نياورد دوباره برگشتم تا داداشم رو ببينم؛ ديدم گريه هاش بيشتر شد. رفتم سمتش، بغلش كردم، اونم منو بغل كرد. آغوش در آغوش هم گريه مي كرديم. هِي سرم رو دست مي كشيد و نوازشم مي كرد. فكرش رو هم نميكردم اينجوري با هم خداحافظي كنيم يا آخرين ديدارمون باشه. داداش گفت: اكبر! اين آخرين ديدارمونه ديگه هم ديگه رو نمي بينيم؛ ديگه داداش اصغرت رو نمي بيني؛ مواظب پدر و مادر خوبمان باش، مواظب بچه هام، حميد و معصومه باش؛ من ديگه بر نمي گردم. امشب، شب آخر منه. امام رو فراموش نكن، به اين دنيا دل نبند. من طاقت دوري تو رو ندارم؛ خداكنه من شهيد بشم و شهادت تو رو نبينم. ديگه صداي گريه هامون بلند شده بود در همين حين مجيد هم دوان دوان اومد پيش ما و بغلمون كرد، سه تايي ضجه مي زديم و گريه مي كرديم. كل بچه هاي گردان امام محمدباقر متوجه شده بودن. اونا هم از گريه هاي ما گريه شون گرفته بود و بالاخره به زور جدامون كردند.

با شروع عمليات در حالي كه اصغرآقا ايستاده روي قايق در حال تيراندازي به سمت دشمن بود؛ همرزمانش كه در قايق بودن ميگفتن: ديديم اصغر آقا ميگه، بچه ها به خدا سوگند من كربلا را مي بينم... آقا اباعبدالله را مي بينم... بچه ها بلند شيد كربلا را ببينيد...

در همين لحظه تيري اومد و درست خورد وسط پيشانيش و داغ ديدن داداش اصغر و درآغوش او بودن رو تا قيامت به دلم گذاشت.

شادي روح همه شهدا فاتحه اي با صلوات...

14 سال و 2 ماه و 4 روز و 7 ساعت و 56 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)