دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا / گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را / باری به چشم احسان در حال ما نظر کن / کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را / ... !

1391/04/29 - 12:25 در بروبکس توییت
1 ديدگاه
✔ عـلـ[بابا]ــی

سلطان که خشم گیرد بر بندگان حضرت
حکمش رسد ولیکن حدی بود جفا را

من بی تو زندگانی خود را نمی‌پسندم
کاسایشی نباشد بی دوستان بقا را

چون تشنه جان سپردم آن گه چه سود دارد
آب از دو چشم دادن بر خاک من گیا را

حال نیازمندی در وصف می‌نیاید
آن گه که بازگردی گوییم ماجرا را

بازآ و جان شیرین از من ستان به خدمت
دیگر چه برگ باشد درویش بی‌نوا را

یارب تو آشنا را مهلت ده و سلامت
چندان که باز بیند دیدار آشنا را

نه ملک پادشا را در چشم خوبرویان
وقعیست ای برادر نه زهد پارسا را

ای کاش برفتادی برقع ز روی لیلی
تا مدعی نماندی مجنون مبتلا را

«سعدی» قلم به سختی رفتست و نیکبختی
پس هر چه پیشت آید گردن بنه قضا را

سعدی

14 سال و 2 ماه و 3 روز و 23 ساعت و 31 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)