دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

سال ها مي گذشت و صد افسوس ... لحظه ها تيره و تيره تر شد ... زن به آهستگي زير لب گفت: ... روزهاي جواني هدر شد ... ! [فریبا شش بلوکی - کتاب دریچه]

1391/04/29 - 14:25 در بروبکس توییت
1 ديدگاه
✔ عـلـ[بابا]ــی

زیر لب

نفرت از دست و پاهاي در بند
نفرت از زخم ها و کبودی
زن به آهستگي زير لب گفت:
نه ! تو هرگز مسلمان نبودي!
*
بارش برف بود و هياهو
روي ديوار لكه، سياهي
زن به آهستگي زير لب گفت:
خسته ام از سكوت و تباهي
*
هي پسر داد مي زد كه مادر
دفتر ديكته امضا ندارد
زن به آهستگي زير لب گفت:
دفتر دیکته امضا ندارد
*
باز مي گفت: اين خط كش من
توي كيفم چرا جا نميشه؟!
زن به آهستگي زير لب گفت:
اخم هاي پدر وا نميشه!
*
رفتن ماه و پيدايش روز
سايه ها و صداها و ديوار
زن به آهستگي زير لب گفت:
هي زمستان و پاييز و تكرار
*
مشق اشك يتيم و لب حوض
صبح زود و تماشاي باران
زن به آهستگي زير لب گفت:
شسته شد كوچه ها و خيابان
*
دانه هاي انار و شب عيد
سبزه گندم و ساقه ی ترد
زن به آهستگي زير لب گفت:
حالم از بوي ماهي بهم خورد
*

توپ قرمز كه مي خورد به شيشه
مرد همسايه دادش هوا شد
زن به آهستگي زير لب گفت:
فصل تعطيلي بچه ها شد
*
وقت دريا و رقصيدن موج
ظهر و گرماي سوزان مرداد
زن به آهستگي زير لب گفت:
خنده هايم چرا رفته برباد؟!

14 سال و 2 ماه و 4 روز و 10 ساعت و 18 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)