دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

دخترک برگشت چه بزرگ شده بود پرسیدم : پس کبریتهایت کو ؟ پوزخندی زد و گفت هان ... گونه اش آتش بود ، سرخ ، زرد جیغ بنفشی کشد نمیدانم از شوق بود یا گفتم : می خواهم امشب با کبریتهای تو ، این سرزمین را به آتش بکشم ! دخترک نگاهی انداخت تنم لرزید گفت : کبریت هایم را نخریدند نمیدانم شاید بازار کساده شایدم تقصیر این روزگاره از روی ناچاری و نداری باصراحت گفت سالهاست تن می فروشم مي خري ؟

1391/04/30 - 13:24 در بچه های کرج
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)