دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

کوچکی را باز کرده و می‌خواند. چشم‌هایش خیس است. کسی به پنجرهٔ بستهٔ ماشین می‌زند. عباس سر بلند می‌کند. تبسمی می‌کند و شیشه را پایین می‌کشد. مادر مهناز است. - حالا چرا نشستی توی ماشین؟ - طاقت ندارم گریه‌های مهناز را ببینم. - خود شما نبودی به مهناز می‌گفتی ترس نداره؟ حالا چی شد؟ بیاین، بیاین بالا که پدر شدین. باید مشتلق بدین تا بگم صاحب چی شدین. عباس با تمام صورتش می‌خندد ..

1391/04/31 - 14:30
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)