دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

تازه یه هفته بود که بعد از چندین سال به مراد دلم رسیده بودم ... خدا میدونه چند تا بیست رو تجربه کردم تا بهش برسم ... یه روز صبح بلند شدم برای خرید نون سنگک ... تابستون بود ... وقتی رسیدم دم در نونوایی تکیه دادم به دیوار ... یه پیکان سفید اونجا بود که فاصله خیلی کمی با دیوار داشت ... رفتم داخل نونوایی و تو صف ایستادم .... خدا میدونه تا اون روز صدایی به این بلندی نشنیده بودم ... همه مردمی که اونجا بودن ریختن بیرون ... منم رفتم ... اشک تو چشام حلقه زده بود ... تمام دلخوشی اون روزام توسط یه احمق که تازه ماشین ساری میکرد له شد ... دنده عقب اومده بود و دوچرخه عزیزمو با آسفالت یکی کرد ... یکی از بدترین روزای زندگیم بود.

1391/05/01 - 11:26 در میکده
3 ديدگاه
˙·٠•● U3ef 2KA ●•٠·˙

فقط اشک میریخت از چشام ... حتی صدامم در نمیومد ... بابای اون پسر احمق اومد پایین و روفت پشت فرمون ماشین نشست و گوله کرد .... اون موقع چهارم ابتدایی بودم ....

14 سال و 2 ماه و 12 روز و 11 ساعت و 54 دقيقه قبل

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)