هرچه بزرگ تر میشوم انگار بیش از پیش اوراق خاطرات کودکی ام را به سینه میچسبانم! احساس میکنم صندوق کوچک انگشتانم به وقت التماس معجزه میکند! بند معصومیت نگاهم را – وقتی خیره به زورق یقین کودکی ام میکنم دلم قنج میکند برای یک کف دست دنیای شرجی کودکانه … نگاهم قندیل میبندد و نازکای خیالم را پشت ناقــــــــوس حسرت آرام میدمد… این حجت تمام شده است میان من و بند نافی که از بی گناهی ناله ی نوزادی ام بریده اند... اگرهم میبینی لبم عریانی خط پاره های کلامم را فاش میکند همه اش از برای خل مستی هاییست که از همان اول به گوشم فرو کردند...
1391/05/01 - 13:51 در
چهار راه