دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

چراغی در دست، چراغی در دلم ... زنگارِ روحم را صیقل می‌زنم ... آینه‌ای برابرِ آینه‌ات می‌گذارم ... تا با «تو» ابدیتی بسازم ... ! [احمد شاملو - ۱۳۳۶]

1391/05/01 - 23:44 در بروبکس توییت
1 ديدگاه
✔ عـلـ[بابا]ــی

چراغی به دستم
چراغی در برابرم.
من به جنگِ «سیاهی» می‌روم.

گهواره‌های خستگی
از کشاکشِ رفت‌ و آمدها
باز ایستاده‌اند،
و خورشیدی از اعماق
کهکشان‌های خاکستر شده را روشن می‌کند.

فریادهای عاصیِ آذرخش ــ
هنگامی که تگرگ
در بطنِ بی‌قرارِ ابر
نطفه می‌بندد.
و دردِ خاموش‌وارِ تاک ــ
هنگامی که غوره‌ی خُرد
در انتهای شاخسارِ طولانیِ پیچ‌پیچ جوانه می‌زند.

فریادِ من همه گریزِ از «درد» بود
چرا که من در وحشت‌انگیزترینِ شب‌ها
آفتاب را به دعایی نومیدوار طلب می‌کرده‌ام

«تو» از خورشیدها آمده‌ای
از سپیده‌دم‌ها آمده‌ای
تو از آینه‌ها و ابریشم‌ها آمده‌ای.

در خلأ ای که نه خدا بود و نه آتش،
نگاه و اعتمادِ تو را به دعایی نومیدوار طلب کرده بودم.

جریانی جدی
در فاصله‌ی دو مرگ
در تهیِ میانِ دو تنهایی ــ
[نگاه و اعتمادِ تو بدین‌گونه است!]

شادیِ تو بی‌رحم است و بزرگوار
نفست در دست‌های خالیِ من ترانه و سبزی‌ست.

من
برمی‌خیزم!

چراغی در دست،
چراغی در دلم.
زنگارِ روحم را صیقل می‌زنم.
آینه‌ای برابرِ آینه‌ات می‌گذارم
تا با «تو»
ابدیتی بسازم.

14 سال و 2 ماه و 10 ساعت و 57 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)