دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

پاسخ چلچله ها را تو بگو ،قصه ی ابر هوا را تو بخوان ... تو بمان با من تنها تو بمان ،در دل ساغر هستی تو بجوش ... من همین یك نفس از جرعه ی جانم باقی است ... آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش ... ! [فریدون مشیری]

1391/05/03 - 16:04 در بروبکس توییت
1 ديدگاه
✔ عـلـ[بابا]ــی

همه می پرسند
چیست در زمزمه ی مبهم آب
چیست در همهمه ی دلكش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
كه ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال

چیست در خلوت خاموش كبوترها
چیست در كوشش بی حاصل موج
چیست در خنده ی جام
كه تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری

نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش كبوترها
نه به این آتش سوزنده كه لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم

من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاك شقایق را در سینه ی كوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده ی هستی را در گندمزار
گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل
همه را «می شنوم»
«می بینم»
من به این جمله نمی اندیشم

به «تو» می اندیشم
ای سرا پا همه «خوبی»
تك و تنها به تو می اندیشم

«همه وقت»
«همه جا»
من به هر حال كه باشم
به تو می اندیشم

تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریكی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
اینك این من كه به پای تو درافتادم باز
ریسمانی كن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ی ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش

من همین یك نفس از جرعه ی جانم باقی است
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش

14 سال و 1 ماه و 29 روز و 1 ساعت و 13 دقيقه قبل

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)