جهت عضويت در Donbaler و دنبال کردنِ Bahramمحمدم تمايل داريد ؟!

دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
این که هر کسی یه روزی ،یه جایی،یه طوری و به یه شکلی وارد این جاده طول و دراز از ازل تا ابد به نام حیات میشه مهم نیست مهم اینه که وقتی وارد این مکانیزم همیشه در حال حرکت شد چه کیفیتی و چه سهمی از این راه براش رقم زده خواهد شد و با چه کسانی همراه خواهد شد.متاسفم که اینو میگم ولی شعور در این سیستم به معنای واقعی قرار نداره و اساس و بنیان مولد این راه که طبیعته اساس ظلم هست.همه نا خاسته وارد این جاده میشن ولی وقتی خودتو تو جاده دیدی ناگزیر به حرکتی والا زیر دست وپا له میشی.نمی خوام اینجا داستان افرینشو شرح بدم فقط این حرفا رو زدم که به این جا برسم و حرفی رو بزنم که خودم تا حالا لمسش کردم.بعضی از این مسافرا هستن که همیشه ناچارا جلوی پاشونو نگاه کنن چون تو بد قسمتی از جاده هُولشون دادن تو،پر از چاله چوله و دست انداز ،و همش باید زیره پاشونو بپان که ناغافل سکندری نخورن و با سر نرن تویه چاه. اون وقت اگه اون آدم تو باشی و پس از مدتها که همش تو راه فقط زیره پاهاتو دیدی اونم نه این که خودت خواسته باشی که این جوری باشه و حتی همه هم این طوری نیستن وشاید تویه دوستات فقط سهم تو این قدر باشه ،اون وقته که کم کم زیره لب غُرغُرت شروع میشه و شروع می کنی از خودت سوال کردن و همش چرا و چه طور و....... .سوالاتی که هر کدومش به تنهایی می تونه یه آدمو از پا در بیاره.ولی یه حسی همش توی دلت میگه ادامه بده ،وانستیا،من میدونم که بلاخره به یه جایه خوبی میرسی اره بلاخره میرسیم برو.تا این جا همه چی قابل تحمله ولی این پایانش نیست.یه جایی میرسه که تو پس از مدتها که فقط پایینو نگاه کردی و جنگیدی با ناسازگاری و نا جوان مردی راه،خسته میشی ، می ایستی و دستتو میزنی به کمرت و قدتو راست میکنی با دست عرق پیشونی تو میگیری و یه سایه با دستت ایجاد میکنی تا بتونی ببینی کجایی .اینجاست که لحظه خرد شدنه توِ چون هر چقدر که دقیق تر نگاه میکنی متوجه میشی که همون جایی هستی که قبلا بودی و تو این مدت همش دوره خودت چرخیدی،اینجاست که دیگه پاهات سست میشه و نا خود آگاه میشینی ،خشکت میزنه،تمام مسیری که طی کردی مثله یه فیلم از جلوی چشمت رد میشن.
14 سال و 1 ماه و 25 روز و 16 ساعت و 28 دقيقه قبلتمام اون فکر هایی که میکردی وامید هایی که تمام زندگی خودتو بهشون بستی انگار دارند بلند بلند بهت می خندند .همه جا دور سرت میچرخه ، اصلا باورت نمی شه اخه با این همه تلاش و بدبختی اومدی با چه امید هایی ولی حالا فهمیدی که نسیبت فقط یه هیچی بزرگه و بس.اینجاست که دیگه حرفی برای گفتن نداری و فقط یه جملست که میشه ازت شنید......چرا من.....دیگه شاید هیچ وقت از اینجا پا نشی سرتو میزاری بین دوتا زانوهاتو میگی لعنت به احساسی که داشتم.شایدم باز پابشی ولی این بار قصد رفتنی نداری ،شایدم بخزی به یه کنجی و عابرانی نگاه کنی که دارن رد میشن و شاید هر چند دقیقه ای کسی با نگاه نا دوستانه ای و صدای گذرایی بگه سلام.حالا دیگه نای رفتنی برات نیست ولی بازم در دلت امیدی هست به نجات ولی بعد از مدتها دیگه حتی به رسیدن یک خبر از طرف قاصدکی راضی بشی .ولی هیحات ، میرسه روزی که دیگه اگه قهصدکی هم از کنارت رد بشه تو باورش نمی کنی.
14 سال و 1 ماه و 25 روز و 16 ساعت و 27 دقيقه قبلیادمه تو اول راه یه نفر بهم گفت پسر جون اینو بدون که درسته که هر رفتنی رسیدن نیست ولی برای هر رسیدنی باید رفت.
امروز دوباره دیدمش ولی نه مثل دفعه قبل این بار که دیدمش کز کرده بود گوشه یه دیواری و سرش پایین بود چند نفری هم اطرافش بودن رفتم جلوتر دیدم آدمای اطرافش دارن به هم دیگه میگن که پیر مرد بیچاره دیشب تو سرما بوده آخه جاییو نداشته که بره تموم کرده.پیر مرد بیچاره...