دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

در يك مغازه كفاشي ، يك جفت كفش مردانه عاشق يك جفت كفش زنانه شده بود. كفش زنانه هم همين طور. اينها را در يك ويترين اما جدا از هم گذاشته بودند. بالاخره مرد كفاش بايد يك جور اخلاق را رعايت ميكرد. بعضي وقت ها كفش مردانه روي پاشنه بلند مي شد و هي يواشكي نگاهش ميكرد. كفش زنانه هم پاشنه بلند بود و خيلي راحت گردن ميكشيد و آن يكي را زير چشمي مي پاييد. آنها آرزو داشتند يك نفر بيايد و هر دو جفت آنها را براي خانه اش بخرد. همه اش در ترس و اضطراب بودند كه نكند آنها را از هم جدا كنند و هر كدام در خانه اي يا شهري يا محله اي ، دور از هم زندگي كنند. يك روز يك مرد آمد كفش مردانه خريد و برد. كفش زنانه دلش گرفت خيلي زود چروك شد. كفاش هر چه دستمال كشيد و واكسش زد ، افسردگي كفش درست نشد كه نشد. آخرش آن را از ويترين برداشت و گذاشت توي مغازه هر روز چين و چروك كفش زيادتر شد. كفش مردانه هم دلش گرفته بود. هر چقدر پاي صاحبش را به طرف مغازه اي كه دلش در آنجا جا مانده بود مي كشيد و پابوسش مي شد ، آن دو پا نمي رفتند كه نمي رفتند.( ادامه در ديدگاه...)

1391/05/07 - 14:11 در چهار راه
3 ديدگاه
♥ tannaz ♥

آن كفش مردانه در كفشدان آن مرد از غصه سرش را كه كجكي مي گذاشت روي شانه اش ، مچاله مي شد ، مرد مي آمد واكسش ميزد ، دستمالش ميكشيد اما كفش مردانه از افسردگي در نمي آمد كه نمي آمد. آن كفش زنانه هم در مغازه كفاشي آن قدر رنگ و رو باخته بود كه كفاش را شاكي كرده بود. كفش طفلكي بند و قيطانش را بسته بود دور گردنش ، انگاري كه كسي بخواهد خودش را طناب پيچ يا خفه كند. از اين روزگار سال ها گذشت ، يك روز يك پينه دوز كه كفش هاي كهنه ميفروخت به انبار كوچكش رفت تا ببيند چه خبر است ، آنجا دو جفت كفش را ديد كه كه ترگل و ورگل پيش هم نشسته اند و چنان طراوتي دارند كه انگاري چرمشان الان از كارخانه بيرون آمده. كمي دقت كرد و ديد يك جفت كفش بچه گانه خوشگل هم نوي نو كنار آن دو افتاده است. مرد گفت: استغفرالله مغازه را بست و به تندي دويد طرف خانه...

14 سال و 1 ماه و 28 روز و 17 ساعت و 41 دقيقه قبل

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)