دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

پیرمرد به زنش گفت: بیا یادی از گذشته های دور کنیم ...من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم و حرفای عاشقونه بگیم .پیرزن قبول کرد .فردا پیرمرد به کافه رفت دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومد .وقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه ازش پرسید چرا گریه میکنی؟ پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت: بابام نذاشت بیام‎...!

1391/05/09 - 15:17 در عاشقانه زیستن

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)