«تو عقب خوشبختی پرسه میزنی. با دیپلم ،با مدرک، با پول، با شوهر. با این چیزها آدم خوشبخت نمیشود. باید درد زندگی را تحمل کرد تا از دور، خوشبختی بهآدم چشمک بزند ببین، من علیل هستم. شاید هم سل دارم نمیدانم، در هرصورت بیمار و علیل هستم. مادرم مرا در اطاق کوچکی تهباغ بهطوری که صاحبخانه شیون او را نشنود بهدنیا آورده. در آن اطاق پر از نم، بیمارپرورده شدهام. خودم میدانم که عمر من زیاد طولانی نیست چندسال دیگر بیشتر زندگی نخواهم کرد. اما خوشبخت هستم. برای من یقین است که کاری که انجام میدهم، در عرض دهسال دیگر اقلأ صد بچهٔ معلول نجات پیدا خواهند کرد. این مرا خوشبخت میکند این لذتی است که از مبارزه نصیب من میشود.»
1391/05/14 - 14:52 در
از کتاب ... .
چشمهایش ..بزرگ علوی ...
14 سال و 1 ماه و 16 روز و 20 ساعت و 45 دقيقه قبل
14 سال و 1 ماه و 16 روز و 20 ساعت و 44 دقيقه قبلسلام مهرداد دوست خوبم
14 سال و 1 ماه و 16 روز و 20 ساعت و 42 دقيقه قبلسلام از ماست.
14 سال و 1 ماه و 16 روز و 20 ساعت و 40 دقيقه قبل
14 سال و 1 ماه و 16 روز و 20 ساعت و 40 دقيقه قبل