دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

رفتم ...اما دل من مانده بر دوست هنوز!

1391/05/15 - 15:14 در بروبکس توییت
1 ديدگاه
زهره

آرام
// با چشمهایی که پلک زدن را بر خود حرام کرده اند
مبادا قطره اشکی مرا از رفتن باز دارد
با خراش های که بغض بر گلویم می زند
با دلم که کلمات از توصیفش درمانده اند . . . //
چمدانم را پر میکنم،
از صد مثنوی حرف ناگفته
از دوبیتی های پشیمانی
از اشک های رسوب کرده برای روز مبادا
چمدانم را پر میکنم
از احساسم؛
احساسم را هم می برم نکند دینی بماند بر گردنتان
احساسم را آرامتر میگذارم
لای دلم می پیچمش نکند ترک بردارد . . .
چیز های قدیمی را هم برمی دارم،
چون قابلیت بازیافت ندارند و
به درد روزهای متجدد و متمدنتان نخواهد خورد:
خنده هایم که انگار بر لبم ماسیده!
شوق پروازم
که این روزها حتی نای خزیدن هم ندارد!
کودکی هایم
که از هول بزرگتر شدن رنگ باخت . . .
شعرهایم
که در هجوم بی امان ردیف ها و قافیه
گم شد . . .
روی چمدانم بر چسب می زنم :
" با دقت حمل شود،
شکستنی است . . . "
چمدانم را آرام بر میدارم
و سنگینی اش را به قدم های مرددم می سپارم
چقدر دلم میخواهد
برای آخرین بار ببینمت که پشت سرم خنده بر لب بدرقه ام میکنی!
اما نه ...
چمدانم پر شده
خاطره ات می ماند روی دستم!
میروم . . .

14 سال و 1 ماه و 21 روز و 18 ساعت و 53 دقيقه قبل

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)