در تاکسی رو باز میکنم و کنار يه خانم چادری میشينم....هنوز خوب ننشسته بودم که صدايی منو متوجه خودش کرد....آقا اگه میشه درست بشينين...نگاه میکنم٬ ۵سانتی با اون خانم فاصله دارم...چيزی نمیگم و خودم رو جمعتر میکنم...بيرون رو نگاه میکنم که باز همون صدا منو از جام پروند....آقا اگه میشه درستتر بشينين...نگاه میکنم٬کاپشنم روی چادرشون افتاده....میخواستم خفهاش کنم٬در حاليکه تو دلم هزار تا فحش بهش میدادم کاپشنم رو جمع میکنم(تو تاکسی دلش میخواد عين خونه اش که روی مبل لم میده بشينه!)به راننده نگاه میکنم٬داره از خنده رودهبر میشه....با موبايلم ور میرم و جوکهام رو میخونم...دوباره صداش بلند میشه....آقا نگه داريد من اصلا پياده میشم اين آقا هر چی بهش میگم حاليش نمیشه....میخواستم گريه کنم٬بغض گلومو گرفته بود....اين دفعه ديگه نمیدونستم چه گناهی مرتکب شدهام....زنه پياده میشه....راننده شروع میکنه به دلداری دادن من....ولی حرفهاش آرومم نمیکرد....يه چيزی اون تو شکسته شده بود..... (زنيکه احمق!....با اين کارهاش نه تنها بهشت رو نمیبينه٬بلکه با سر به اعماق جهنم میره!
1391/05/16 - 11:51 در
چهار راه
خاطرات واقعي ِ ديگران
14 سال و 1 ماه و 19 روز و 9 ساعت و 59 دقيقه قبل