دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

عقلم از کار جهان رو به پریشانی داشت / زلف او باز شد و کار مرا بست به هم / دست بردم که کِشَم تیر غمش را از دل / تیر دیگر زد و بر دوخت دل و دست به هم / ... !

1391/05/16 - 23:23 در بروبکس توییت
1 ديدگاه
✔ عـلـ[بابا]ــی

داد چشمان تو در کشتن من دست به هم
فتنه برخاست چو بنشست دو بد مست به هم

هر یک ابروی تو کافی ست پی کشتن من
چه کنم با دو کماندار که پیوست به هم

شیخ پیمانه شکن توبه به ما تلقین کرد
آه از این توبه و پیمانه که بشکست به هم

عقلم از کار جهان رو به پریشانی داشت
زلف او باز شد و کار مرا بست به هم

مرغ دل زیرک و آزادی از این دام محال
که خم گیسوی او بافته چون شست به هم

دست بردم که کشم تیر غمش را از دل
تیر دیگر زد و بر دوخت دل و دست به هم

هر دو ضد را به فسون جمع توان کرد، «وصال»!
غیر «آسودگی» و «عشق» که ننشست به هم...

وصال شیرازی

14 سال و 1 ماه و 15 روز و 9 ساعت و 15 دقيقه قبل

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)