دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

در آن شبی که برای همیشه می رفتی در آن شب پیوند . . . . طنین خنده ی من سقف خانه را برداشت کدام ترس تو را این چنین عجولانه به دام بسته ی تسلیم تن فرو غلتاند؟! و خنده ها نه مقطع که آبشاری بود و خنده؟! خنده نه ، قهقاه گریه واری بود که چشمهای مرا در زلال اشک نشاند . . . و من به آن کسی که از انهدام درختان باغ می آمد سلام کردم . . . . . سلام مضطربم در هوا معلق ماند و . . . چشمهای مرا در زلال اشک نشاند . . (مرحوم حمید مصدق )

1391/05/26 - 09:41
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)