Kuzey
آقایون و خانوما شبه خوبی رو براتون آرزو میکنم شبتون خوش
Kuzey
گاهی حرفهایت را فقط باید به خدا بگویی گاهی باید ب سرعت عبور کنی از لاب لای مردمی ک انسانیت را دفن کرده اند و سرت پایین بیاندازی و چشمانت را ب زمین بدوزی تا اندوهت از چشمانت سرازیر نشود گاهی یک مشت بغض را باید هشت ساعت یک بار با یک لیوان آب سربکشی و دراز بکشی تا تسکین یابی گاهی حرف را باید خورد..... گاهی حرف را باید خاک کرد.... این روزها حرفی مطابق خواسته ی دیگری نباشد [!] میشود این روزها حقیقت [!] میشود راستی چقدر تلخی ای حقیقت برای آنانکه ب شیرینیه دروغ عادت کرده اند غافل از اینکه همه مبتلا میشوند به مرض قند دیگر این روزها تصمیم گرفته ام با خودم صحبت کنم ،درست مثل همانهایی که دیوانه خطابشان میکنی گاهی سکوت لازم است در برابر ناشنوایان ظاهربین گاهی یعنی همیشه...یعنی الآن وچقدر سخت میکاهد از جانم این سکوت مبهم
Kuzey
صندلیت را کنار صندلیم بگذار ! همنشینی با تو یعنی “تعطیلی رسمی تمام دردها”
Kuzey
پدر پشت در نقاب خنده هایش را می زند و غم هایش را در جیبش می ریزد و وارد خانه می شود پدر ناراحتی هایش را پشت روزنامه پنهان می کند پدر در تمام آینه ها فریاد می زند : “حال من خوب است” پدر دوستت دارم ها را با چشمانش می گوید چون عشق پدر همیشگی است پدر ، سایبان لحظه های بارانی چشمان پدر ، شعری است مردانه پدر سرباز کهنه کار جبهه های روزگار پدر برای من همیشه پدر خواهد ماند !!!
Kuzey
کسانی که از خود می رنجانیم مثل ساعت هایی میمانند که صبح دلسوزانه زنگ می زنند و در میان خواب و بیداری بر سرشان می کوبیم بعد می فهمیم که خیلی دیر شده !
Kuzey
خود آزاری یعنی میری اونجاهایی که باهاش خاطره داشتی و به یادش می میری
Kuzey
چقدرسخته منطقی فکر کنی وقتی احساست داره خفت میکنه
Kuzey
فراموش نکنیم که اگر دلی را بردیم شکستیم ، گذشتیم و رفتیم … روزگار حافظه خوبی دارد ، هرگز فراموش نمی کند !
Kuzey
تا شب مواظبه خوبیاتون باشین فعلا
Kuzey
آنانی که تو را به خاطرِ هیچ خواسته ای دوست دارند به خاطر بسپار …
Kuzey
فقط زخم ها نیستند كه ماندگارن...! گاهی کسی چنان نرم به تنت دست می کشد که جایش تا ابد روی پوستت می ماند..
Kuzey
اینکه توقع داشته باشی زندگی باهات خوب باشه چون تو باهاش خوبی مثل اینه که توقع داشته باشی یه گرگ تورو نخوره چون توام اونو نمیخوری!
Kuzey
گآهے ، هر از گآهے
فآنوωـ یآدت رآ بـے چرآغ و چلچله روشن کنـґ
خیآلت رآحت من ھمآن منـґ
هنوز هـґ در این شبهآے بے خوآب و بے خآطرہ
میآن این کـوچه هآے تآریک پرωـه میزنـґ
امآ بـه هیچ ωـتآره ے دیگرے ωـلآ ґ نخوآهـґ کرد ، خیآلت رآحت ...
Kuzey
دل یک زن تمای دنیای اوست … شاه دنیایش باش ای مرد نه سردار سپاهی که احساسش را در هم میشکند !
Kuzey
پیری میگفت :
اگه میخوای جوان بمونی
دردهای دلتو فقط به کسی بگو
که دوسش داری و دوستت داره
خندیدم و گفتم :پس چراتو جوان نموندی؟
پیر لبخندتلخی زد وگفت :
دوستش داشتم
دوستم نداشت....
شبت زیبا
12 سال و 11 ماه و 24 روز و 12 ساعت و 9 دقيقه قبل