دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

هنوز در چشمهایش پرتو بدبختی دارد که جزئیاتش را فراموش کرده ولی سنگینی بارش را حفظ کرده‌است. همه چیز و خیلی چیزهای دیگر را دیده ام؛ چون اطرافم را نگاه می‌کنم. این اولین گناه تنهایی است. همچنان که همه می‌دانند، بدی نزد جفت‌ها بیشتر خفته‌است تا نزد مردم تنها. دو روز بعد برای اولین بار عشق بازی کردیم. در مستراح طبقه چهارم مدرسه. تنها مخفی گاهی که دیوارهایش شفاف نبود. ایستاده عشق ورزیدیم؛ او به در تکیه داده بود؛ موهای زردش روی شانه‌هایش ریخته بود؛ پاهایش از هم باز بود. در حالی که به او دخول می‌کردم، از من خواست که بدون وقفه با او حرف بزنم. برای آنکه بدانم که فقط تو هستی و نه کس دیگری. همه چیز را در سرت به هم می‌ریزند برای اینکه مشمئز شوی؛ مخصوصا برای اینکه مشمئز شوی برای اینکه از امیال شخصی ات بترسی؛ برای اینکه از چیزهای مورد علاقه ات استفراغت بگیرد. برایم مشکل است که از ناممکن‌ها حرف بزنم. ناممکن ها؛ این سنگر مذاب شده‌ای که در وجود من است و گاهی بیهوده با آن در می‌افتم و به دیواری می‌ماند که هرگز نتوانم آن طرفش را ببینم. این دیوار عبارت است از چراغ‌های دشت، دیوارهای شفاف و شک

1391/05/27 - 00:05 در یک فنجان کتاب گرم
2 ديدگاه
فاطیما

فقط خوندن نسخه اصلی کتابه که می تونه خیلی خارق العاده باشه.

14 سال و 1 ماه و 5 روز و 1 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)