نمیدونم از چی بنویسم از قفس جسمم بنویسم... از دل همیشه شکستم... از تنهای که تمام دنیامو گرفته.... از اغوش گرم و تکیه گاهی که هیچوقت نداشتم بنویسم.... از موقعیت های که همیشه ناخواسته و به گناه نکرده ازم گرفته شده بنویسم .....از حمایت های گرم خانواده ااام.... از اجتماع نا امنی که حق هیچ چیز توش ندارم... از خاطره های تلخی که تا اخر عمر جلوی چشمم توی خواب و بیداری منه بنویسم ...کابوس بیداری و خوابم از تمام دیده ها که نباید میدیدم.... از تمام داشته های که ندارم بنویسم.... من یک انسان خسته ام... تنهایی داره دیونم میکه ....شبها تا صبح فکرو خیال میکنم بغض میکنم گریه میکنم... و قتی نگاه میکنم و میبینم که صبح شده و بازهم...
1391/05/31 - 17:14 در
میکده
باهات موافقم!
14 سال و 29 روز و 13 ساعت و 30 دقيقه قبلایول

14 سال و 29 روز و 13 ساعت و 28 دقيقه قبل