دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

فردا شب، صدایی از سلول آمد. فهمیدم دارن می برندشان برای اعدام. وقتی می رفتن، طیب زد به میله سلول من و گفت: «محمد آقا، اگر یک روز خمینی رو دیدی، سلام منو بهش برسون و بگو؛ خیلی ها شما رو دیدند و خریدند؛ ما ندیده شما رو خریدیم.»

1391/06/03 - 21:51
1 ديدگاه
دفـتـر ســُـرخ

(کتاب «کوچه نقاش ها»، خاطرات سید ابوالفضل کاظمی، گفت و گو و تدوین: راحله صبوری، انتشارات سوره مهر، صفحه ۵۲)

روی سینه طیب حاج رضایی، تصویر محمدرضا پهلوی و پدرش خالکوبی شده بود. وقتی رضا پهلوی به دنیا آمد، طیب کوچه و محله را چراغانی کرده بود. او در جشن تولد پسر محمدرضا پهلوی، از دست شاه یک تپانچه هدیه گرفته بود. اما...

14 سال و 25 روز و 11 ساعت و 57 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)