دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

دعایم کن مادر... پا در قصه ای گذاشتم که یا باید برسم یا ... برگشتی ندارم....

4 ديدگاه
باران

ته قصه هیچ وقت اون چیزی که تو فکر می کنی نیست/ هیچوقت
مادر رو دل نگران نکن

14 سال و 24 روز و 15 ساعت و 10 دقيقه قبل
امیرفال

توی قصه ای ام که اونقد دیواراش به هم نزدیک شدند که اجازه ی برگشتن به من نمیدند....

14 سال و 24 روز و 15 ساعت و 9 دقيقه قبل
باران

دیوارها هر قدر که به هم نزدیک بشن باز به اندازه ی تو جا هست.چرا برگردی به بغل حرکت کن

14 سال و 24 روز و 15 ساعت و 3 دقيقه قبل
امیرفال

دارم میرم جلو. همین صدای مادرمه که از پشت هلم میده... دلش کوچیکه...طاقت دیدن ِ دونه های موی سفیدم رو نداره....

14 سال و 24 روز و 14 ساعت و 58 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)