دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

.... پادشاهی از شهر گذر می کرد ..پیرمردی را دید گوشه خرابه ای سکنی گزیده ..گفت ای پیر ..در این سوز سرما..چگونه به سر می کنی ..فرمان می دهم امشب برایت لباسی گرم و سایبانی امن بیاورند...پادشاه ان شب فراموش می کند... صبح جسد پیر مرد را پیدا می کنند ..با یادداشتی در دستش که نوشته بود ..من سالها بود که در این خرابه زندگی می کردم ......

1391/06/05 - 19:35 در شب نامه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)