شاخهی عشق را شکستم آن را در خاک دفن کردم و دیدم که باغم گلکرده است.... کسی نمی تواند عشق را بکشد اگر در خاک دفنش کنی دوباره میروید..... اگر پرتابش کنی به آسمان بالهایی از برگ در میآورد و در آب میافتد....... با جویها میدرخشد و غوطهور در آب برق میزند......... خواستم آن را در دلم دفن کنم ولی دلم خانهی عشق بود .......درهای خود را باز کرد و آن را احاطه کرد ......با آواز از دیواری تا دیواری دلم بر نوک انگشتانم میرقصید .......عشقم را در سرم دفن کردم ........و مردم پرسیدند چرا سرم گل داده است ?...چرا چشم هایم مثل ستارهها میدرخشند ......و چرا لبهایم از صبح روشنترند ......می خواستم این عشق را تکهتکه کنم ولی نرم و سیال بود، دور دستم پیچید و دستهایم در عشق به دام افتادند .......حالا مردم میپرسند که من زندانی کیستم............!
1391/06/06 - 23:53 در
عاشقانه زیستن
من همي كندم ..نه تيشه كوه را.....
14 سال و 23 روز و 19 ساعت و 1 دقيقه قبلعشق شيرين ميكند .......اندوه را......
@sima
14 سال و 23 روز و 18 ساعت و 57 دقيقه قبل@سحـــر خاتـــون
@...غزلواره ...
@مصطفی
عزیزانم .......عاشقانه بنویسید و عاشقانه زندگی کنید ......
مدتی دور از دوستان ........شما و زیبایی گروه چون گذشته ......
قربون مژده جونم برم من
14 سال و 23 روز و 1 ساعت و 12 دقيقه قبل