دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

Hasti_Raha
Hasti_Raha
hasti_raha

حال بشنو از من این افسانه را داستان این دل دیوانه را :

1391/06/08 - 14:23 در درد دل ..
1 ديدگاه
Hasti_Raha

چشمهایش بویی از نیرنگ داشت
دل دریغا سینه از سنگ داشت
با دلم انگار قصد جنگ داشت
گویی از با من نشستن ننگ داشت
عاشقم من قصد هیچ انکار نیست
لیک با عاشق نشستن عار نیست
کار او آتش زدن من سوختن
در دل شب چشم به دردوختن
من خریدن ناز او نفروختن
باز آتش در دلم افروختن
سوختن از عشق را از بر شدیم
آتشی بودیم خاکستر شدیم
از غم این عشق مردن باک نیست
خون دل هر لحظه خوردن باک نیست
آه میترسم شبی رسوا شوم
بدتر از رسواییم تنها شوم
وای از این صید و آه از ان کمند
پیش رویم خنده پشتم پوزخند
بر چنین نامهربانی دل مبند
دوستان گفتند و دل نشنید
خانه ای ویران تر از ویرانه ام
من حقیقت نیستم افسانه ام
گرچه سوزد پر ولی پروانه ام
فاش میگویم که من دیوانه ام
تا به کی اخر چنین دیوانگی
پیله گی بهتر از این پروانگی
گفتمش آرام جانی گفت نه
گفتمش شیرین زبانی گفت نه
گفتمش نامهربانی گفت نه
میشود یک شب بمانی گفت نه
دل شبی دور از خیالش سر نکرد
گفتمش افسوس او باور نکرد
خود نمیدانم خدایا چیستم؟
یکنفر با من بگوید کیستم؟
بس کشیدم آه از دل بردنش
آه اگر آهم بگیرد دامنش
با تمام بی کسی ها ساختم
وای بر من ساده بودم باختم
دل سپردن دست او دیوانگی است
آه غیر از من کسی دیوانه نیست
گریه کردن تا سحر کار من است
شاهد من چشم بیمار من است
فکر میکردم که او یار من است
نه فقط در فکر آزار من است
نیتش از عشق تنها خواهش است
دوستت دارم دروغی فاحش است
یک شب آمد زیرو رویم کرد و رفت
بغضی تلخ در گلویم کرد و رفت
مذهب او هر چه بادا باد بود
خوشحالش که اینقدر آزاد بود
بی نیاز از مستی می شاد بود
چشمهایش مست مادرزاد بود
یک شبه از عمرسیرم کرد و رفت
من جوان بودم پیرم کرد و رفت

14 سال و 22 روز و 15 ساعت و 9 دقيقه قبل
دیدگاه غیرفعال شده است.

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)