صورتش بود نمیشد دید. رفتم نزدیکتر، نیم رخش را دیدم. آقا مهدی بود. او هم مرا دید. با چشم و ابرو اشاره کرد چیزی نگویم بگذارم کارش را بکند. همه یک گونی میبردند و آقا مهدی دو گونی. دل توی دلم نبود. بار که تمام شد و چای آوردند آقا مهدی گفت: "برویم دیگر!" طاقت نیاوردم. رفتم به انباردارش گفتم که فرماندهاش را به کار گرفته. انباردار شرم کرد. قسم خورد نمیشناخته. رفت معذرت خواهی. حتی خواست دستش را بوسد نگذاشت. گفت: "وظیفهام بود. خودت را ناراحت نکن. من خودم اینطور خواستم." به من گفت: "الله بندهسی! چی میشد یک دقیقه دندان روی جگر میگذاشتی؟! "