دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

دیریست ، گالیا ...

1391/06/14 - 12:24 در چهار راه
7 ديدگاه
امیر کریمی

در گوش من فسانه دلدادگی نخوان



دیگر ز من ترانه شوریدگی مخواه!



دیریست گالیا! به ره افتاد کاروان



عشق من و تو؟



این هم حکایتی است



اما، در این زمانه که درمانده هر کسی



از بهر نان شب

14 سال و 19 روز و 15 ساعت و 5 دقيقه قبل
امیر کریمی

دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست



شاد و شکفته، در شب جشن تولدت



تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک



امشب هزار دختر همسال تو، ولی



خوابیده اند گرسنه و لخت، روی خاک



زیباست رقص ناز و سر انگشتهای تو



بر پرده های ساز،



اما، هزار دختر بافنده این زمان



با چرک و خون زخم سرانگشتهایشان



جان می کنند در قفس تنگ کارگاه



از بهر دست مزد حقیری که بیش از آن



پرتاب می کنی به دامان یک گدا



وین فرش هفت رنگ که پامال رقص توست



از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ



در تار و پود هر خط و خالش، هزار رنج



در آب و رنگ هر گل و برگش، هزار ننگ



اینجا به باد رفته هزار آتش جوان،



دست هزار کودک شیرین بی گناه



چشم هزار دختر بیمار ناتوان.

14 سال و 19 روز و 15 ساعت و 5 دقيقه قبل
امیر کریمی

دیریست گالیا! هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست



هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان



هنگامه رهایی لبها و دستهاست



عصیان زندگیست...



در روی من مخند!شیرینی نگاه تو بر من حرام باد!



بر من حرام باد از این پس شراب و عشق!



بر من حرام باد تپشهای قلب شاد!



یاران من به بند ، در دخمه های تیره و نمناک باغشان



در عزلت تب آور تبعیدگاه خارک



در هر کنار و گوشه این دوزخ سیاه



زود است گالیا!



دیگر ز من فسانه دلدادگی مخواه،



اکنون ز من ترانه شوریدگی مخواه

14 سال و 19 روز و 15 ساعت و 4 دقيقه قبل
امیر کریمی

زود است گالیا!



نرسیده است کاروان...



روزی که بازوان بلورین صبحدم،



برداشت تیغ و پرده تاریک شب شکافت



روزی که آفتاب، از هر دریچه تافت



روزی که گونه و لب یاران همنبرد



رنگ نشاط و خنده گمگشته باز یافت



من نیز باز خواهم گردید آن زمان



سوی ترانه ها و غزلها و بوسه ها



سوی بهارهای دل انگیز گل فشان



سوی تو ، گالیا !!!

14 سال و 19 روز و 15 ساعت و 4 دقيقه قبل
شــمــیــــــم

یکی هوشنگ ابتهاج حس داشته که شعر به این درازی سروده... یکی تو حس داشتی که شعر به این درازیو تو دیدگاه زدی

14 سال و 19 روز و 5 ساعت و 48 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)