دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

آن را که غمی چون غم من نیست چه داند / کز شوق توام دیده چه شب می‌گذراند / وقتست اگر از پای درآیم که همه عمر / باری نکشیدم که به هجران تو ماند / ... !

1391/06/22 - 22:09 در بروبکس توییت
1 ديدگاه
✔ عـلـ[بابا]ــی

سوز دل یعقوب ستمدیده ز من پرس کاندوه دل سوختگان سوخته داند
دیوانه گرش پند دهی کار نبندد ور بند نهی سلسله در هم گسلاند
ما بی تو به دل برنزدیم آب صبوری در آتش سوزنده صبوری که تواند
هر گه که بسوزد جگرم دیده بگرید وین گریه نه آبیست که آتش بنشاند
سلطان خیالت شبی آرام نگیرد تا بر سر صبر من مسکین ندواند
شیرین ننماید به دهانش شکر وصل آن را که فلک زهر جدایی نچشاند
گر بار دگر دامن کامی به کف آرم تا زنده‌ام از چنگ منش کس نرهاند
ترسم که نمانم من از این رنج دریغا کاندر دل من حسرت روی تو بماند
قاصد رود از پارس به کشتی به خراسان گر چشم من اندر عقبش سیل براند
فریاد که گر جور فراق تو نویسم فریاد برآید ز دل هر که بخواند
شرح غم هجران تو هم با تو توان گفت پیداست که قاصد چه به سمع تو رساند
زنهار که خون می‌چکد از گفته سعدی هرک این همه نشتر بخورد خون بچکاند

14 سال و 8 روز و 6 ساعت و 13 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)