دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

اوايل ازدواجمون بود و هنوز نمی تونستم خوب غذا درست کنم. يه روز تاس کباب گذاشتم و منتظر شدم يوسف از سرِ کار بياد. همين که اومد، رفتم سرِ قابلمه تا ناهارُ بيارم. ولي ديدم همه‌ سيب زمينی ها له شده خيلی ناراحت شدم. يه گوشه نشستم و زدم زير گريه. وقتی فهميد واسه چی گريه مي‌کنم. خندش گرفت و خودش رفت غذا رو آورد سر سفره. اون روز اين قدر از غذا تعريف کرد که اصلاً يادم رفت غذا خراب شدهشهيد يوسف كلاه دوز

1391/06/22 - 22:58 در دارالشهدا
1 ديدگاه
نادر(Kamyab)

خداوند شفاعت شهدا رو برای همه ما نصیب کنه و به مالیاقت بده تا راه اونا رو ادامه بدیم .کسائی هم که با اسم اونا و در نتیجه زحمات شهدا به پست و مقامی رسیدن و اونا رو فراموش کردن فراموش کنه !

14 سال و 9 روز و 17 ساعت و 31 دقيقه قبل

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)