دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

آخرم رام نشد چشمِ غزالی وحشی / گرچه اَنگیختم از هر غزلی غوغایی / تا نه از گریه شدم کور بیا، ورنه چه سود؟ / از چراغی که بگیرند به نابینایی! / همه در خاطرم از شاهدِ رویاییِ خویش / بگذرد خاطره، با دلکشیِ رویایی / ... ! [شهریار]

1391/06/24 - 01:00 در بروبکس توییت
1 ديدگاه
✔ عـلـ[بابا]ــی

چند بارد غمِ دنیا به تنِ تنهایی
وای بر من، تنِ تنها و غمِ تنهایی

تیر بارانِ فلک فرصتِ آنم ندهد
که چو تیر از جگرِ خویش بر آرم، وایی


لاله ای را که بر او داغِ دو رنگی پیداست
حیف از ناله ی معصومِ هزار آوایی

آخرم رام نشد چشمِ غزالی وحشی
گرچه اَنگیختم از هر غزلی غوغایی

من همان شاهدِ شیرازم و نتوانی یافت
در همه شهر به شیرینیِ من، شیدایی

تا نه از گریه شدم کور بیا، ورنه چه سود؟
از چراغی که بگیرند به نابینایی!

همه در خاطرم از شاهدِ رویاییِ خویش
بگذرد خاطره، با دلکشیِ رویایی

گاه بر دور نمای اُفُق از گوشه ی اَبر
با طلوعِ مَلَکی جلوه دهد سیمایی

اِنعکاسی ست بر آن گردشِ چشمِ آبی
از جمال و عظمت، چون اُفُقِ دریایی

دست با دوست در آغوش، نه حدِّ من و توست
منم و حسرتِ بوسیدنِ خاکِ پایی

«شهریارا» چه غم از غربتِ دنیایِ تن است
کز برای دل خود ساخته ای دنیایی

14 سال و 7 روز و 3 ساعت و 25 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)