دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

1391/06/24 - 19:08 در خدا
1 ديدگاه
mehran313

معلم دینی وقتی اومد،زنگ آخر بود!

همه ی دانش اموزان خسته شده بودند....

تلالو زیبای خورشید، پرده ها و شاخه های درخت رو کنار میزد و به چهره های خسته ی دانش آموران میتابید

حوصله ی شنیدن صحبت های معلم رو نداشتند

معلم با یه چهره ی مصمم وارد کلاس شد.......

بچه ها همه به احترامش بلند شدند

همه کتاب ها رو باز کردند تا معلم درس رو شروع کنه

اما دیدند تخته پاک کن رو برداشت و آهسته آهسته تخته رو پاک کرد

بعد یکی از بچه ها رو صدا زد

یکیشون میگفت:

دیدم دوستم رو صدا زد و گفت بیا ضمایر رو صرف کن و پای تخته بنویس

اونم رفت

گچ رو دستش گرفت

شروع کرد؛

من

تو

او

ما

شما

ایشان

معلم خنده ای زد

تخته پاک کن رو برداشت و شروع کرد پاک کردن نوشته ها

گفت: نه! اشتباه نوشتی!

همه تعجب کردند

آقا... آقا.... چرا آخه.......

زمزه ای بلند شده

معلم خودش گچ ، دستش گرفت و شروع کرد به نوشتن؛

او..................او........او

هنوز یادم نمیره اون آیه ای رو کنارش نوشت :

.........

14 سال و 8 روز و 7 ساعت و 29 دقيقه قبل
دیدگاه غیرفعال شده است.

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)