دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

من @هیــــــــــوا را میشناسم مهربان و صمیمی‌ می‌خندید و قلبش را با صداقت می‌‌بخشید آسمانی را به دوش می‌‌کشید خسته میشد و می‌‌خندید مثل بهار بود بارانیه بارانی و باز به زندگی‌ می‌خندید زنی‌ که شکست زنی‌ که دیگر نمیخندد... و ا ا ا ا ی قلبِ شکسته قلب‌هایِ شکسته عجیب درد دارند و درد این درد‌هایِ مزمنِ کشنده عجیب را میشکنند ...عجیب قلبِ این زن را می‌‌شکنند... کاش یکی‌ قدر این زن قدر عشقش قدر دوست داشتن را می‌دانست ...کاش یکی‌ خنده‌هایش را می‌‌فهمید. ... من را می‌شناسم که روزی عاشق بود ... هیوایی که دیگر نیست ... هیوایی که دیگر نمی‌‌خندد

1391/06/25 - 17:10 در سیاه مشق های یک دیوانه
15 ديدگاه
هیــــــــــوا

ممنون خیلی قشنگه امیر راست راستی گریه کردم !

14 سال و 1 ماه و 25 روز و 2 ساعت و 39 دقيقه قبل
┤ عـ طا ├

خب تلقین نکنید بابا. هنوزم میخنده. همه یه وقتایی کم میارن، اما بعضیا نمیشکنن. هــیــوا هم نمیشکنه. به قولِ سربازا : چون مــیــگــذرد غمی نیست.

14 سال و 1 ماه و 25 روز و 2 ساعت و 29 دقيقه قبل
┤ عـ طا ├

ســلــامــتــیِ هــر چــی آدمِ پــوســت کــلــفــت!
ای مجاهد ، ای مظهر شرف ، ای گذشته ز جان در ره هدف ...

14 سال و 1 ماه و 25 روز و 2 ساعت و 17 دقيقه قبل

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)