یکی از مجتهدان عالی مقام و صاحب کرامت در نجف اشرف، سال های نخست زندگی مشترک را سپری می کرد.یک روز بعداز نماز صبح می خواستند قرآن بخوانند که خانم او بچه شیرخواره را در آغوش این عالم بزرگوار قرار می دهد.ایشان به جهت خواندن قرآن بچه را زمین می گذارند و بچه شروع به گریه کردن می کند. خانم وقتی که گریه بچه را می بیند، می گوید:خاک برسرت با این قرآن خواندنت! این عالم بزرگ برای این که ناراحت نشود و به خانمشان پرخاش نکنند،فوری بلند می شوند و صبحانه نخورده به مدرسه علمیه می روند و هم حجره ای خود را که از مجتهدین بزرگ بودند، در همان جا می بیند. مثل این که ایشان هم با خانمشان، مشکلی پیدا کرده بودند. هر دو به مطالعه می پردازند.