دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
سلام! خانم رنگینکمان!
14 سال و 15 ساعت و 41 دقيقه قبلساعت از یک نیمه شب گُذشته! بیرون برف میبارد! اوّلین برف پاییزی... در اتاقم نشستهاَم تا برای تو بنویسم! برای تو که تماممنی! میخواهم بنویسم به تعدادِ تمام دانههای برفی که از آسمان فرومیریزد دوستت میدارم، امّا شاید این دانهها در مقابلعلاقهیی که من نسبت به تو دارم ناچیز باشند! شاید این برف تا لحظهیی دیگر نپاید! شاید پیش از رسیدن فردا بَرفها آبشُده باشند... امّا عشق من به تو کمرنگ نخواهد شُد!
برف از نگاه من زیباست، ولی از نگاه کودکان گرسنهی بیپناهی که زیرِ پُلها یا در پارکهای خلوت شهر از سرما میلَرزند زیبانیست! برف از نگاه آنها سهمناکترین نعمت آسمانیست!
همین لحظه که من نشستهاَم تا به تو بنویسم که چهقدر دوستت میدارم، گُربههای خیس پسکوچههای شهر کیسههای زبالهرا پاره میکنند تا از پَسماندهی غذای آدمها سیر شوند! گُربههایی که از زورِ سرما وُ گرسنهگی دیگر به نورِ چراغ صدایماشینهایی که به آنها نزدیک میشوند اهمیت نمیدهندُ بسیاری از آنها پیش از سیر شُدن در اوّلین شب برفی پاییزمیمیرند! برف از نگاه آنها هَم زیبا نیست! این دانههای سفیدِ منجمدی که پنبهوار از آسمان بَر سَرشان میاُفتند، جُز مرگزودهنگام تعبیرِ دیگری ندارند!
مَردان بیکارِ بسیاری در همین لحظه، با تخته پارهها برای خود پارویی میسازند تا صبح فردا در کوچهها جار بزنند که: بَرفپارو میکنیم! کسانی که بام بیش دارند طاقت پارو کردن برف بیش را ندارند وَ این مَردان بیبام دورهگرد هَم برای همین پارومیسازند! غروب فردا که با دستهای تاول زدهی سوخته از سرما به سمت بیخانهمانی خود برمیگردند، در جیبهاشان پولیهست که میدانند تا برف بعدی کفاف گُرسنهگی را نمیدهد!
14 سال و 15 ساعت و 36 دقيقه قبلاین مَردان نیز برف را دوست ندارند! برف برایشان تنها ممّر درآمدیست! مانندِ سپورها! سپورها هم مثل تمام آدمهای دیگرزباله را دوست نمیدارند، امّا نان فرزندانشان را باید با دست زدن به این کیسههای سیاه متعفّن به دست آورند...
ولی در همین دَم، در همین لحظه کودکی پس پنجرهی اتاق خود نشسته است! دستانش از ضربههای خطکش معلمخونمُردهاَند! مشقهایش ننوشته وُ درسهایش نخوانده، برفدانهها را شُماره میکندُ رؤیای تعطیلی مدرسه میبیند! رؤیایبرفبازی سُر خوردن آدمکبرفی بزرگی را که فردا خواهد ساخت! به چشمش هَر دانهی برف معجزهییست که رسیدن بهخطکش جریمه را وقفهیی میاندازد! او برف را با تمامِ وجود دوست داردُ من میدانم که این برف تا صبح خواهد باریدُ آبنخواهد شُد! پَس برایت مینویسم که به اندازهی تمام برفدانهها دوستت میدارم! دانههای پنبهیی که امشب بر سَرِ کودکانگُرُسنه وُ گُربههای ولگردُ کیسههای زباله وُ بامهای بزرگ میبارند، گواه علاقهی من نسبت به تو هستند! علاقهیی که پایانندارد!
به این عشق اعتماد کن!
فردا تمام مدارس دنیا تعطیلند...
گزيده از متن :
14 سال و 15 ساعت و 27 دقيقه قبلاین دانههای سفیدِ منجمدی که پنبهوار از آسمان بَر سَرشان میاُفتند، جُز مرگزودهنگام تعبیرِ دیگری ندارند! مَردان بیکارِ بسیاری در همین لحظه، با تخته پارهها برای خود پارویی میسازند تا صبح فردا در کوچهها جار بزنند که: بَرفپارو میکنیم! کسانی که بام بیش دارند طاقت پارو کردن برف بیش را ندارند وَ این مَردان بیبام دورهگرد هَم برای همین پارومیسازند! غروب فردا که با دستهای تاول زدهی سوخته از سرما به سمت بیخانهمانی خود برمیگردند، در جیبهاشان پولیهست که میدانند تا برف بعدی کفاف گُرسنهگی را نمیدهد!