دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
لایک(12 کاربر) |
بازنشر(1 کاربر)پیگیریکنندگان دیدگاه(مشاهده) |
سرش توی كار خودش بود. آرام و تنها، یك گوشه می نشست. كمتر با بچه ها بازی می كرد. خیلی لاغر بود. مادر نگران بود. بچه چهارساله كه نباید این همه آروم باشد. بعدها فهمیدند كه قلبش ناراحت است. عملش كردند.
14 سال و 21 ساعت و 19 دقيقه قبل□
می خواست برود قم یا نجف درس طلبگی بخواند. حتی توی خانه صدایش می كردند «آشیخ احمد» ولی نرفت. می گفت: «كار بابا تو مغازه زیاده.»
□
هم دانشگاه می رفت، هم كار می كرد: در یك شركت تأسیساتی. اوایل كارش بود كه گفت «برای مأموریت باید بروم خرم آباد.» خبر آوردند دستگیر شده. با دو نفر دیگر اعلامیه پخش میكردند. آن دو تا زن و بچه داشتند. احمد همه چیز را به گردن گرفته بود تا آنها را خلاص كند.
□
شب ها بچه ها با هم شوخی می كردند.جشن پتو می گرفتند.حاج احمد یك گوشه می نشست، می رفت تو فكر. شوخی ها كه بیش از اندازه می شد، یك داد می زد، هر كس می رفت یك گوشه. بعضی وقت ها خودش هم یك چیزی می گفت و با بقیه می خندید.
□
پرسید: «كجا بودی تا حالا؟» گفتم: «داشتم غذا می خوردم.» دست انداخت یقه ام را گرفت و با خودش بُرد. یك پسر 18-17 ساله روی تخت دراز كشیده بود. ما را دید، ترسید. دست و پایش را جمع كرد. «اینا چیه روی دستای این؟» یقه ام هنوز دستش بود. نفسم بالا نمی آمد. گفتم: «خون.» رو كرد به آن پسر و پرسید: « از كی اینجایی؟» پسر گفت: «یه هفته س.» دیگر داشت داد می زد: «گفتی دستاتو بشورن؟» پسر گفت: «گفتم، ولی كسی گوش نداد.» یقه ام را از دستش كشیدم بیرون. در رفتم. دوباره شروع كرد به داد و فریاد. با التماس گفتم: «حاجی، به خدا من فقط دو ساعته از مرخصی اومدم.» گفت: «نه خیر، یك ساعت و نیمه كه اومدی، اما به جای اینكه بیای به مجروحا سر بزنی، رفتی به كیفِ خودت برسی.»
سرم پایین بود كه صدای گریه اش را شنیدم: «تو هیچ می دونی این بچه پیش ما امانته؟ می دونی مادرش اونو با چه زحمتی بزرگ كرده.»
□
شب، ما را توی میدان صبحگاه در دوكوهه جمع كرد. به خط شدیم. گفت: «حالا تا پونصد می شمرم، سینه خیز برید. دیشب كه شناسایی رفته بودیم، شمردیم. باید همین قدر برید تا از دید دشمنان خارج شید.»
□
روحشون شاد.....
14 سال و 21 ساعت و 14 دقيقه قبلحاج احمد زندهَ س ..
14 سال و 21 ساعت و 12 دقيقه قبلواسه سلامتیش لطفا دعا کنید و آزادی ش ..(:
بله ایشون زنده هستند ...ایشالله برمیگرده دیر نیست
14 سال و 21 ساعت و 11 دقيقه قبل