داخل چادر ، همه بچهها جمع بودند ، می گفتند و میخنديدند هر كسی چيزی میگفت و به نحوی بچهها رو شاد میكرد فقط يكی از بچهها به قول معروف رفته بود تو لاك خودش! ساكت گوشهای به كوله پشتی اش تكيه داده بود و توی لاک خودش بود. بچه ها هم مدام بهش تیکه می انداختن و می خندیدن اما اون چیزی نمی گفت یهو دیدم رو کرد به جمع و گفت: ـ بسّه ديگه، شوخي بسّه! اگه خيلی حال دارين به سوال من جواب بدين همه جا خوردیم. از اون آدم ساكت اين نوع صحبت كردن بعيد بود. همه متوجه او شدند. ـ هر كی جواب درست بده بهش جايزه میدم با تعجب گفتم: «چه مسابقهای ميخوای بذاری» پرسید: آقايون افضل الساعات (بهترين ساعتها) چیه؟ پچ پچ بچهها بلند شد ، يكی گفت: ـ قبل از اذان، دل نيمه شب، برای نماز شب. ـ غلطه، آی غلطه، اشتباه فرمودين. ـ می بخشين، به نظر من اذان صبح وقت نماز و...! ......
1391/07/06 - 20:13 در
دارالشهدا
بَهَ، اينم غلطه!!
13 سال و 11 ماه و 25 روز و 1 ساعت و 37 دقيقه قبلـ صلاة ظهر و عصر و...!
خلاصه هر كسی یه چیزی گفت و جواب ایشون همچنان " نه " بود
نيم ساعتي از شروع بحث گذشته بود، همه متحير با كميی دلخوريی گفتند:
«آقا حالگيري میكنيا، اصلاً ما نمی دونيم. خودت بگو»
او هم وقتی کلافه شدن بچه ها رو دید ، لبخند زد و گفت:
ـ از نظر بنده بهترين ساعتها ، ساعتی هستش كه ساخت وطن باشه
ساعتی که دستِكوارتز و سيتي زن و سيكو پنج رو از پشت ببنده...
بعدش با خنده از جا بلند شد و رفت تا خودش رو برای نماز ظهر آماده كنه