دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

حقیقت دارد...

1391/07/07 - 17:38 در بابا
1 ديدگاه
باران بهاری

ابرویش را برداشت ؛ فراموش کرد موچین رادر جیبش جا گذاشته ؛

موهایش را بلند کرده بود ؛ با کِشِ سر موهایش را بست ؛

ناخن گیر را در سطل آشغال انداخت ؛ چشمش به لاک بی رنگ کنار آینه بود ...

صدایش این روزها مثل صدای خانم همسایه ، با ادا و تکیه کلام های خاص شده ؛

شُل شُل را می رود ...

خوب میدانم که از من دلگیر شده ولی این عین حقیقت است...

باور نمی کند؛ می گویم آینه هست ؛ خودت ببین.

اما

بابای من ...

بابای من داس دارد ؛ علف های هرز را بر می دارد .

اسب دارد ؛ اسب اش بار دارد .

دستش زخم دارد .

از صبح تا شب زیر افتاب هست ؛ عینک هم ندارد گرچه ضد آفتاب هم نیست!

به جای ژل ، بیل می زند.

تیپ هم نزند ، خدا از او راضی باشد ما را نمی زند .

شب که به خانه می آید عرق کرده است و بوی عطر نمی دهد .

مادرم عطر کار او را دوست دارد .

برگرفته از نوشته های فریبا مرتضایی

13 سال و 11 ماه و 22 روز و 8 ساعت و 2 دقيقه قبل

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)