دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

امروز خواهرم (فاخته)رفته بانک داشتن یه فرمو پر میکردن ...یه پیرزن مهربان و البته خیلی دقیق و خیلی مسئول ..همین جور استین مانتو فاخته رو محکم گرفته بوده که یه وقت احیانا احیانا تکون نخوره از روز مچش ...خواهرم میگه تا وقتی وایساده بود و مینوشتم همینجور استین مانتوم رو با انگشتاشون گرفته بودن.......تا وقتی صداش زده بود و بلند میشه بره که بازم پیرزن میپرسن کجا میری بازم میخای بنویسی ....خواهرم میگه بوسیدمش و گفتم نه مادر بزرگ دیگه میخام برم ...

1391/07/08 - 14:45 در جوالدوز
1 ديدگاه
فردایی دیگر

خیلی خیلی خوشمزه بود این جریان برای من و عزیز..

13 سال و 11 ماه و 20 روز و 10 ساعت و 13 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)