بعد صبحانه ابروهایش بالا رفت . . . دنبال کیفش روی صندلی کناری گشت. درش باز بود. پاکت سیگارش را درآورد. با چشمهای مهربان تعارف کرد: سیگــــــــــــار ؟! مات اداهایش، لبخند زدم : نــه ! یکی گذاشت کنار لبش. گوشه ی دیگر لبش گفت: هر وَخ بعد ِ صبونه دلت سیگار خواس،... "خــواس" را کشیده و دلبرانه گفت: کبریت زد، نگرفت. کبریت دوم گرفت. جمله اش را تمام کرد: بدون که سیگاری شدی!" خندیدیم، خنده اش رفت پشت دود غلیظ اولین پک که صورتش را هم از من گرفت آخرین جرعه ی چای صبحانه که از ته لیوان سرازیر شد روی زبانم، دیدم چند سال است بعد صبحانه به او فکر میکنم !!
حرف نداشت
13 سال و 11 ماه و 21 روز و 1 ساعت و 10 دقيقه قبل
13 سال و 11 ماه و 21 روز و 1 ساعت و 9 دقيقه قبل