# سکوت پر از درد پدرم مرد. همه چیز در یک لحظه وبه همین کوتاهی اتفاق افتاد.پدرم مرد و وقتی تمام غرور او لای کفن سفید داخل یک قبر کوچک جمع شده بود من مفهوم کوچک بودن دنیا را با تمام وجودم حس کردم. پدرم مرد اما بازهم خورشید طلوع کرد و دوباره ماه درخشید . کودک همسایه متولد شد. آسمان بارید. ماشین عروس از کنارم گذشت ... . پدرم مرد و هیچ چیز تغییر نکرد .... زندگی همچنان جاریست. مادرم میگه : دلم برای روزهایی که بابات بود تنگ شده گلوم بغض میکنه و یادم میاد خیلی وقته دل منم تنگ شده اما به خاطر دلداری به مادرم به روی خودم نمیارم. می پرسه:چند روزه ندیدیمش؟ صورتم رو بر می گردونم تا اشکامو نبینه . میپرسه : تو دلت تنگ نشده؟ پشتمو می کنم به مادرم و سرم رو به کاری گرم می کنم تا صورتمو نبینه اما دلم میخواد هوار بکشم .آهسته میگم:نمی دونم.بابارفته و ما زندگی جدیدی داریم. میاد پشت سرم و دستشو میزاره روی شونم و من به دنبال بهانه ایی میگردم و از آنجا میرم از نگاهش دور میشم. اشکهام فرصت خودنمایی پیدا میکنن.... بابا جون خیلی دوستت دارم . به امید روز وصال
صدسال زنده باشی داداشی
13 سال و 11 ماه و 12 روز و 6 ساعت و 43 دقيقه قبلخدارحمتش کنه ..
غم آخرت باشه هیچ چیز جای خالیش رو برات پر نمیکنه
با خاطرهای خوبی که ازش داری زندگی کن
13 سال و 11 ماه و 12 روز و 6 ساعت و 43 دقيقه قبلممنون
13 سال و 11 ماه و 12 روز و 6 ساعت و 42 دقيقه قبلواقعا هيچ چيز و هيچ كس
13 سال و 11 ماه و 12 روز و 6 ساعت و 41 دقيقه قبل